تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 433

مساهمون:

ص٤٣٣
آنها نيز توجه كنى از آن محروم داشته‌اى ، او را بشهرهاى ديگر نيز بفرست تا آنها نيز مانند ما از عدل و انصاف وى بهره‌مند شوند . » گفتم : « برخيز كه خدايت حفظ نكند او را از حكومت شما معزول كردم . » . يحيى بن اكثم ميگفت : « مأمون روز سه شنبه براى مباحثهء فقه مىنشست ، وقتى فقيهان و ديگر اهل مقالات كه طرف مباحثهء او بودند حضور مييافتند به اطاقى مفروش ميرفتند . به آنها گفته ميشد : « موزه‌ها را در آريد . » آنگاه خوانها حاضر ميشد ، به آنها مىگفتند : « بخوريد و بنوشيد و وضو را تجديد كنيد و هر كه موزه‌اش تنگ است در آرد و هر كه كلاهش سنگين است بگذارد . » وقتى فراغت مييافتند مجمرها ميآوردند كه بخور بسوزند و خوشبو شوند . آنگاه مأمون برون ميشد و آنها را پيش ميخواند تا نزديك او ميشدند و با آنها به وضعى نكو قرين انصاف و دور از تكبر مباحثه ميكرد و همچنان بودند تا آفتاب غروب ميكرد . آنگاه دوباره خوانها گسترده ميشد و غذا ميخوردند و ميرفتند . » گويد : يك روز نشسته بود كه على بن صالح حاجب بيامد و گفت : « اى امير مؤمنان يكى بر در ايستاده و لباس سپيد خشن بتن دارد كه دامن آن را بالا زده و ميخواهد براى مباحثه وارد شود . » من بدانستم كه يكى از صوفيان است و مىخواستم به او اشاره كنم كه اجازهء ورود به او ندهد ولى مأمون سخن آغاز كرد و گفت : « بگو بيايد . » . مردى كه دامن لباس خود را بالا زده بود و كفش خود را بدست داشت بيامد و يك طرف بساط ايستاد و گفت : « السلام عليكم و رحمت الله و بركاته . » مأمون گفت : « و عليك السلام » گفت : « اجازه ميدهى به تو نزديك شوم ؟ » گفت : « نزديك شو . » پس از آن گفت : « بنشين » او بنشست . آنگاه گفت : « اجازه ميدهى با تو سخن كنم ؟ » مأمون گفت : « هر چه ميدانى مايهء رضاى خداست بگو . » گفت : « به من بگو اينجا كه نشسته‌اى به اجتماع و رضاى مسلمانان نشسته‌اى يا به زور نشسته‌اى ؟ » گفت : « نه به اجتماع مسلمانان نشسته‌ام ، نه به زور ، پيش از من سلطانى بود كه كار مسلمانان