ببلعيد . ديگر آن بود كه دست خويش را از گريبان برون ميكرد كه درخشان بود و همهء معجزاتى را كه موسى بن عمران آورده بود بر شمردم و گفتم : « اگر يكى از نشانهها و معجزات او را براى من به يارى من اول كسم كه به تو ايمان خواهم آورد و گر نه ترا خواهم كشت . گفت : « راست ميگوئى اما من اين معجزات را وقتى آوردم كه فرعون ميگفت : « من خداى والاى شما هستم ، اگر تو نيز چنين بگويى من نشانههائى را كه براى فرعون آورده بودم براى تو نيز خواهم آورد . » سوم اين بود كه مردم كوفه بشكايت از حاكم خود آمده بودند كه من از رفتار او راضى بودم ، با آنها گفتم من از رفتار حاكم باخبرم و فردا به استماع شكايت شما مىنشينم ، يكى را انتخاب كنيد كه از طرف شما در گفتگو شركت كند چون من ميدانم كه شما سخن بسيار ميگوييد . » گفتند : « ميان ما كسى كه شايستهء گفتگو با امير مؤمنان باشد نيست مگر يك نفر كه كر است ، اگر امير مؤمنان كرى او را تحمل كند كرم كرده است . » وعده دادم كرى آن شخص را تحمل كنم .
فردا بيامدند ، بگفتم تا همه داخل شوند ، با شخص كر بيامدند ، وقتى پيش من رسيدند گفتم : « بنشينيد . » و با تشخيص گفتم : « از حاكم خودتان چه شكايت دارى ؟ » گفت « اى امير مؤمنان بدترين حاكم روى زمين است ، در اولين سالى كه او حاكم ما بود اثاث و لوازم خود را فروختيم ، در سال دوم املاك و ذخائر خود را فروختيم و در سال سوم از شهر خود برون شديم و از امير مؤمنان استمداد كرديم كه بشكايت ما برسد و كرم كند و او را معزول كند . » گفتم : « اى بىمادر ! دروغ ميگوئى اين حاكم مرديست كه رفتار او را مىپسندم و از ديانت او و طرز كارش راضى هستم و چون ميدانستم شما هميشه از حاكمتان ناراضى هستيد مخصوصا او را بحكومت شما انتخاب كردهام . » گفت : « اى امير مؤمنان تو راست ميگوئى ، من دروغ گفتم ولى چرا حاكمى را كه از ديانت و امانت و عدل و انصافش رضايت دارى اين همه سال بما اختصاص دادهاى و شهرهاى ديگر را كه از جانب خدا عز و جل مكلف بودهاى به كار
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 432
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٤٣٢