تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 431

مساهمون:

ص٤٣١
ديك را نشان كرده بودند . مرد عامى از دست پخت مأمون بخورد و گفت : « زه » و سه لقمه بخورد و گفت : « اين مثل مشك است و طباخ آن حكيمى پاكيزه و ظريف و مليح است . » پس از آن از پختهء ديگ معتصم بچشيد و گفت : « به خدا گويى اين و اولى را يكى پخته است . » سپس از پختهء محمد بن عمرو رومى بخورد و گفت : « اين ديگ را طباخ پسر طباخ پخته و خوب پخته است . » پس از آن از ديگ يحيى بن اكثم بخورد و رو بگرداند و گفت : « آه مثل اينكه طباخ اين ديگ بجاى پياز در آن كثافت ريخته است . » حاضران سخت بخنديدند و شخص عامى بنشست و با آنها سخن كرد و لطيفه گفت و شوخى كرد و با وى سرگرم بودند . وقتى صبح بدميد مأمون به دو گفت : « قصهء امشب را با كسى نگوئى . » زيرا مأمون دانسته بود كه مرد عامى آنها را شناخته است و چهار هزار دينار به او جايزه داد و بگفت تا صاحبان ديگها نيز هر كدام بر حسب مقام خود چيزى به او بدهند و به دو گفت : « مبادا هرگز در چنين وقتى از خانه برون شوى . » گفت : « خدا كند شما هميشه طبخ كنيد و من زود از خانه درآيم . » از تجارت او پرسيدند و منزلش را بدانستند و از آن پس به خدمت مأمون در آمد و به جمع نديمان پيوست . ابو عباد دبير كه از خواص مأمون بود گويد : مأمون به من گفت از جواب به سه كس فروماندم ، يكى پيش مادر ذو الرياستين رفته بودم كه او را تسليت گويم و گفتم : « غم او مخور و از نبودنش افسرده مباش كه خدا بجاى او فرزندى چون من به تو داده كه قائم مقام او باشد و هر رفتارى كه با او داشته باشى با من نيز داشته باش » وى بگريست و گفت : « اى امير مؤمنان چگونه از غم فرزندى كه موجب شده فرزندى چون تو داشته باشم افسرده نباشم . » يك بار نيز مردى را پيش من آوردند كه مدعى پيمبرى بود ، گفتم : « تو كيستى ؟ » گفت : « موسى بن عمران عليه السلام . » گفتم : « واى بر تو موسى بن عمران عليه السلام معجزه‌ها داشت كه پيمبرى وى به وسيلهء آن معلوم شد از جمله اينكه عصاى خويش بينداخت و حيله‌هاى ساحران را
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 431 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي