خرد دارم و خودم پيرى فرتوتم كه از كوشش و كسب باز ماندهام و به نظر و توجه امير مؤمنان احتياج دارم . » گويد و در ضمن سخن بادى رها كرد و گفت : « اى امير مؤمنان اين نيز از عجايب و محنت روزگار است كه هرگز در جائى كه بايد ، اين كار از من سر نزده است » مأمون به همنشينان خود گفت : « كسى را از اين مرد پر دل تر و دليرتر و جسورتر نديدهام . » آنگاه بگفت تا پنجاه هزار درم به دو دادند .
ابو العتاهيه گويد : روزى مأمون مرا احضار كرد ، بحضور رفتم و او را سر فرو - هشته و انديشناك ديدم و نخواستم در اين حالت به دو نزديك شوم ، سر برداشت و با دست اشاره كرد كه نزديك بيا ، نزديك رفتم ، مدتى انديشه كرد سپس سر برداشت و گفت : « اى اسماعيل ، جان ملول مىشود و تازه ميجويد و تنهائى را خوش دارد ، چنان كه همدمى كسانرا خوش دارد . » گفتم : « بله اى امير مؤمنان و در اين باب شعرى گفتهام . » گفت : « چيست ؟ » گفتم : « جان خوش نباشد مگر آنكه پيوسته از جائى به جائى ديگر رود . » گفت : « نكو گفتهاى ، بيشتر بگو . » گفتم : « استعداد گفتن ندارم . » و باقى روز را با او گذرانيدم و بگفت تا پولى به من دادند و بيرون آمدم .
آوردهاند كه مأمون يكى از خاصان خود را گفت كه بيرون شود و هر كه را در راه ديد ، پست باشد يا و الا مقام بحضور بيارد ، او نيز يكى از عوام را بياورد .
معتصم برادر مأمون و يحيى بن اكثم و محمد بن عمرو رومى نيز بحضور او بودند و هر يك از آنها ديگى بار كرده بودند ، محمد ابراهيم طاهرى به مرد عامى گفت :
« اينان از خاصان امير مؤمنانند هر چه ميپرسند جوابشان بده » مأمون گفت : « در اين وقت كه هنوز سه ساعت از شب باقى است براى چه بيرون آمدهاى ؟ » گفت :
« مهتاب مرا فريب داد و صداى الله اكبر شنيدم و پنداشتم اذان است . » مأمون گفت :
« بنشين . » و او بنشست . مأمون به دو گفت : « هر يك از ما ديگى بار كردهايم از هر كدام به تو ميدهيم بچش و از خوبى و مزهء آن چيزى بگو . » گفت : « بياريد . » در يك سينى بزرگ از همهء ديگها بياوردند كه امتيازى از هم نداشت اما مطبوخ هر
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 430
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٤٣٠