428 ملوك و نويسندگى و شيرين سخنى و حسن خط و قوت قريحه چنان بود كه بروزگار خود مانند فراوان نداشت . آوردهاند كه وى گفته است : « زبان شخص دبير اوست و چهرهاش حاجب اوست و همدم وى خود اوست . » و به همين مضمون شعرى گفته بود و هم از او نقل كردهاند كه گفته بود : « وقتى بحكومتى رفتى ببين دبير تو كيست ، زيرا آنها كه از تو دورند مقام ترا از دبيرت شناسند و هم عقل حاجب خويش را امتحان كن كه واردان پيش از آنكه تو را ببينند از رفتار حاجبت در بارهء تو قضاوت كنند ، همدم و نديم خويش را از مردم بزرگ انتخاب كن كه مرد را به همنشينانش قياس ميكنند . » .
وقتى دبيرى با نديمى مفاخره كرد ، دبير گفت : « من يارم و تو سربار . من براى كارهاى جديم و تو براى شوخى ، من هنگام سختى به كار آيم و تو به وقت تفريح ، من بهنگام جنگ به كار آيم تو به وقت صلح . » نديم گفت : « من به وقت نعمت به كار آيم و تو به وقت نكبت ، من جزو خاصانم و تو اهل حرفهاى ، من مىنشينم و تو ميبايستى ، تو در قيد رسومى و من مونسم . تو را به انجام دادن حاجت وادارند و براى انجام دادن مقاصد من به زحمت اندازند . من شريك بزرگانم و تو كمك ايشان ، من همدم سرانم و تو ابزار دست ايشان ، مرا « نديم » از آن رو گفتهاند كه از مفارقتم « ندامت » برند . » عتابى اخبار نكو و تأليفات شيرين دارد كه ذكر آن مخالف مقصود و خارج از اختصار است ، اين مختصر را نيز بمناسبت كلام ياد كرديم .
جوهرى بنقل از عتبى از عباس ديگرى گويد مردى عريضهاى به مأمون نوشت و تقاضا كرد به او اجازه دهد و سخنش را بشنود . مأمون اجازه داد ، وى حضور يافت و سلام كرد ، مأمون گفت : « منظور خويش را بگو . » گفت : « امير مؤمنان بداند كه مصائب روزگار و حوادث ايام همهء آنچه را دنيا به من داده بگرفت ، اگر ملكى داشتم خراب شد و اگر نهرى بود مسدود شد و اگر خانهاى بود ويرانه گشت و هر چه بود و اكنون هيچ ندارم و قرض فراوان دارم و عيال و فرزند و كودكان
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 429
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٤٢٩