فزونى نعمت تو در آن است و تو آن را نمىپذيرى ، هر چيزى زكاتى دارد و زكات مقام اينست كه براى حاجتمندان سودمند باشى » يحيى برفت و قصه را با مأمون بگفت ، عتابى را بحضور بردند ، اسحاق بن ابراهيم موصلى نيز پيش وى بود بگفت تا عتابى بنشيند و از احوال و كار او پرسيدن گرفت و او در جواب زبان آورى كرد و مأمون ظرافت او را بپسنديد و با وى شوخى آغاز كرد و پير مرد پنداشت كه او را تحقير ميكنند ، گفت : « اى امير مؤمنان مؤانست چنين مفت و آسان نيست . » .
مأمون سخن او را بمعنى طلب بخشش گرفت و نگاهى به اسحاق كرد و بگفت تا هزار دينار بياوردند و آن را پيش عتابى نهاد ، آنگاه او را بصحبت خواند و اسحاق را وادار كرد تا او را دست بيندازد و اسحاق بنا كرد در هر باب كه او سخن ميگفت با او معارضه كند و چيزى بر سخنش بيفزايد . عتابى كه اسحاق را نمىشناخت از حاضر جوابى وى بشگفت آمد و گفت : « امير مؤمنان اجازه ميدهد اسم و نسب اين شخص را بپرسم ؟ » گفت : « بپرس » عتابى به اسحاق گفت « نام و نسب تو چيست » گفت : « يكى از مردمم و اسمم كل بصل است . » ( يعنى پياز بخور ) عتابى گفت :
« نسبت را دانستم اما اسم تو معمول نيست و كسى كل بصل را اسم نميكند . » اسحاق گفت : « خيلى بى انصافى اسم تو كل ثوم است ( يعنى سير بخور ) ولى پياز از سير بهتر است » عتابى گفت : « خدايت بكشد چقدر با مزهاى كسى را بخوش صحبتى تو نديدهام امير مؤمنان اجازه ميدهد جايزه را كه به من داده است به او بدهم كه بر من غالب شده است ؟ » مأمون گفت : « جايزه مال خودت باشد ، ميگويم به او هم مانند آن جايزه بدهند » آنگاه اسحاق به منزل خويش رفت و عتابى بقيهء روز را در صحبت مأمون بسر برد .
عتابى از سرزمين قنسرين و عواصم بود و در رقه كه جزو ديار مضر بود اقامت داشت و در علم و قرائت و ادب و معرفت و ترسل و سخندانى و كثرت محفوظات و دقت نظر و فصاحت زبان و مهارت بيان و آشنائى به آداب صحبت 427
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 428
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٤٢٨