تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 427

مساهمون:

ص٤٢٧
پيش تو ميآورم » و من كه از بزرگوارى و پر حوصلگى او بتعجب بودم گفتم « قربانت شوم ، خواهر را پيش از مادر بيار شايد هم او باشد » گفت : « راست ميگوئى . » و چنين كرد . وقتى دست او را بديدم گفتم « قربان ، خودش است . » وى بغلامان خود گفت تا ده تن از مشايخ همسايه را حاضر كنند آنگاه دو كيسه كه بيست هزار درم در آن بود پيش من نهادند و او گفت : « اين خواهر من فلانى است و من شما را بشهادت ميگيرم كه او را بآقايم ابراهيم بن مهدى بزنى دادم و از جانب وى بيست هزار درم مهر او كردم و او نيز رضا داده و نكاح را پذيرفته است » آنگاه يك كيسه را به خواهر خود داد و كيسهء ديگر را ميان مشايخ پخش كرد ، من به آنها گفتم : « بايد ببخشيد كه فعلا بيش از اين در دسترس نبود . » آنها نيز بگرفتند و برفتند . آنگاه گفت : « آقاى من ، اطاقى آماده كنم كه با زن خود بخوابى . » به خدا اى امير مؤمنان بزرگوارى و پر حوصلگى او مرا مجذوب كرد ، گفتم : « عماريى حاضر ميكنم و او را به منزل خودم ميبرم . » گفت : « هر چه ميخواهى بكن » من نيز عماريى آماده كردم و خواهر او را به منزل خويش آوردم ، به خدا اى امير مؤمنان آنقدر جهاز براى من آورد كه در خانه‌هايم جا نميگرفت . » مأمون از بزرگوارى اين شخص شگفتى كرد و طفيلى را آزاد كرد و جايزهء نكو داد و به ابراهيم گفت تا آن شخص را بيارد و بعدها جزو خواص و ياران مأمون شد و با او در كار نديمى و غيره احوال نكو داشت . مبرد و ثعلب نقل كرده‌اند كه روزى كلثوم عتابى بر در مأمون ايستاده بود كه يحيى بن اكثم بيامد ، عتابى گفت : « اگر مقتضى ديدى حضور مرا امير مؤمنان خبر بده . » يحيى گفت : « من حاجب نيستم » گفت : « ميدانم ولى تو مردى صاحب فضيلتى و صاحب فضيلت ديگران را كمك مىكند » گفت : « اين كار من نيست » گفت : « خداوند ترا نعمت و مقام داده است و اگر شكر آن بدارى افزون شود و اگر كفران كنى كاسته شود ، من امروز براى تو از خودت بهترم كه ترا بكارى دعوت ميكنم كه