تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 426

مساهمون:

ص٤٢٦
و همگى بطرب آمدند و شراب خواستند و جامهاى بزرگ نوشيدند . من باز آواز خواندن آغاز كردم و شعرى بدين مضمون خواندم : « ترا به خدا روز را بسر ميبرى و مرا كه چشمم از ياد تو خونبار است ياد نميكنى ، از بخل او در مقابل سماحت خودم به خدا شكايت ميكنم كه من عسل مىدهم و در مقابل حنظل نصيبم مىشود . قلب مرا كه كشته‌اى پس بده و آن را واله و بىبهره از خود وامگذار . از اينكه با من بيگانگى مىكند به پيشگاه خدا شكايت ميبرم و تا زنده‌ام در بند عشق او خواهم بود . » و آن جمع چنان بطرب آمدند كه بيم كردم عقل خود را از دست بدهند . چندى خاموش ماندم و چون آرام گرفتند خواندن آغاز كردم و شعرى بدين مضمون خواندم : « اين عاشق تو به رنج خود مشغول است و اشك او به تنش روانست ، بدستى راحت خويش از خدا ميخواهد و دستى ديگر را روى جگر نهاده است . كى عاشق واله رنجورى را ديده كه مرگ خويش را در چشم و ديده دارد » كنيز بنا كرد فرياد زدن : « زنده باشى به خدا آواز خواندن اينست . » آن گروه مست شده و عقل خويش از دست داده بودند . صاحب منزل در مقابل شراب مقاومت داشت و دو همنشين او بمقاومت كمتر از او بودند . وى بغلامان خود گفت تا همراه غلامان آنها هر دو را بمنزلشان برسانند . من با وى بماندم و چند پيمانه بنوشيديم گفت « آقاى من به خدا همهء ايام گذشتهء من كه ترا نميشناخته‌ام تلف شده است ، تو كيستى ؟ » و همچنان اصرار كرد تا نام خود را با او بگفتم . برخاست و سر مرا ببوسيد و گفت : « آقاى من حقا ادبى چنين شايستهء كسى مانند توست ، من امروز در حضور خلافت بسر ميبرده‌ام و نميدانسته‌ام . » آنگاه از قصهء من پرسيد كه چرا ناشناس بخانهء او آمده‌ام من موضوع غذا و دست و ساق را با او بگفتم ، يكى از كنيزان خود را صدا زد و گفت : « به فلان كنيز بگو پائين بيايد » همچنان كنيزكان خود را پيش من آورد كه دست آنها را ميديدم و ميگفتم : « اين نيست . » . عاقبت گفت : « به خدا كسى جز مادر و خواهر من نمانده است آنها را نيز