تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 425

مساهمون:

ص٤٢٥
آواز خواندن آغاز كرد و شعرى بدين مضمون خواند : « ديده‌ام او را تصور كرد و چهره‌اش متأثر شد و اثر تصور من بجا ماند ، دست من با او مصافحه كرد و دستش متأثر شد و از تماس دست من در انگشتان او فرو رفتگيى بجا ماند ، تصورش از خاطر من گذشت و او را مجروح كردم ، نديده بودم كه فكر چيزى را مجروح كند . » به خدا اى امير مؤمنان خاطرم بهيجان آمد و از نكوئى آواز و مهارت او بطرب آمدم آنگاه شعرى ديگر خواند بدين مضمون : « به دو اشاره كردم كه آيا از عشق من خبر دارى ، با گوشهء چشم جواب داد كه من بر سر پيمان استوارم و نخواست راز خود را علنى كند . » و من فرياد زدم : « زنده باشى . » و چنان طربناك شدم كه اختيارم از كف برفت و او باز شعرى بدين مضمون خواند : « آيا عجب نيست كه من و تو در يك خانه باشيم و خلوت نكنيم و سخن نكنيم ، فقط چشمها از عشق شكايت كند و آتش در دلها فروزان باشد و همهء سخن ما اشارهء دهانها و غمزهء ابروها و بهم خوردن پلكها و اشارهء دستها باشد ؟ » . به خدا اى امير مؤمنان از مهارت وى در آواز و درك معنى شعر حسد بردم كه دستگاه را تمام و بىعيب خواند ، به دو گفتم : « يك چيز ديگر مانده است وى خشمگين شد و عود خود را به زمين زد و گفت : « از كى پر مدعاها را در مجلس خودتان راه ميدهيد ؟ » من از رفتار خودم پشيمان شدم و ديدم كه آن جمع نسبت به من متغير شدند گفتم : « عود اينجا هست ؟ » گفتند : « بله . » عودى براى من آوردند و آن را كوك كردم و شروع به خواندن نمودم و شعرى بدين مضمون خواندم : « چرا منزلها جواب غمزده‌اى را نميدهند آيا كر شده‌اند يا مدتى گذشته و يا فراموش شده‌ايم ، ساكنان منزلها برفته‌اند اگر آنها بميرند ما نيز بميريم و اگر زنده باشند ما نيز زنده خواهيم بود . » هنوز اين شعر را بسر نبرده بودم كه كنيز بيامد و روى پاى من افتاد و پايم را بوسيد و ميگفت : « آقاى من ، عذر مرا بپذير من هرگز نشنيده‌ام اين آواز را كسى مانند تو بخواند . » آقاى او و حاضران بپاخاستند و مانند او پاى مرا ببوسيدند