و آن ديگرى طرفدار مخلوع بود و همديگر را ميكشتند و خانهها را غارت ميكردند و هر كه از زن و مرد ميتوانست با چيزى از لوازم خود به اردوگاه طاهر بگريزد جان و مالش سالم ميماند . شاعر در اين باب گويد : « وقتى زندگى خوب را از دست بدادم چشمانم بر بغداد نگريست بجاى مسرت غم و بجاى فراخى تنگدستى است ، چشم حسود بما رسيد و مردم بغداد به وسيلهء منجنيق تلف شدند جمعى قصرى را به آتش سوزانيدند و يكى براى غريقى عزادارى ميكرد . زنى فرياد مىزد : اى ياران من . و زن ديگرى صدا ميزد اى برادر من . و چشم سياه طنازى كه پيكرش عطر - آگين بود دوست خود را ميطلبيد اما دوستى نبود كه دوست و رفيق مفقود شده بود . گروهى از دنيا برون شده بودند و لوازمشان در هر بازار به فروش ميرفت . يكى غريب دور از خانه بود كه بدون سر در رهگذر افتاده بود . در ميان معركه كشته شده بود و معلوم نبود از كدام گروه است . پسر به پدر نميرسيد و دوست از دوست ميگريخت هر يك از حوادث گذشته را فراموش كنم ، دار الرقيق را به ياد خواهم داشت . » .
يكى از سرداران خراسان از طاهر خواست كه يك روزگار جنگ را به او واگذارد ، طاهر نيز چنين كرد . سردار برون شد و بغداديان را تحقير ميكرد ، ميگفت : « اينان كه سلاح ندارند با شجاعان و دليرانى كه سلاح و لوازم دارند چه توانند كرد ؟ » و يكى از برهنگان وى را بديد و مدتى دراز سنگ به او زد تا تيرهاى اين سردار تمام شد و پنداشت كه سنگهاى برهنه نيز تمام شده است و به دو حمله برد ، برهنه سنگى را كه در توبره باقى مانده بود به طرف او پرتاب كرد كه بچشمش خورد و سنگ ديگر بزد كه نزديك بود سردار را از اسب فرو اندازد و خود از سر او بيفتاد و او بسرعت عقب رفت و ميگفت : « اينها آدم نيستند ، شيطانند . » ابو يعقوب خريمى در اين باب گويد : « بازارهاى كرخ تعطيل است و عيار و عابر سرگردانند . جنگ از اراذل بازار ، شيران بيشه ساخته كه از دليران ميدان
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 406
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٤٠٦