تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 408

مساهمون:

ص٤٠٨
گشايش نوميد شدند ، گرسنگى سخت شد ، هر كه بناحيهء متصرفى طاهر رفت خرسند بود و هر كه با مخلوع بماند متأسف بود . طاهر و يارانش از چند نقطه پيشروى آغاز كردند و سوى باب كباش آمدند ، جنگ سخت شد و سرها فرو ريخت و آتش و شمشير به كار افتاد و هر دو گروه پايدارى كردند . كشته از ياران طاهر بيشتر بود ، از برهنگان نيز كه توبرهء سنگ و آجر و خود برگ خرما و سپر حصير و نيزهء نيين و پرچم كهنه و بوق نى و شاخ گاو داشتند ، گروه بسيار تلف شد و اين بروز يكشنبه بود . اعمى در اين باب گويد : « واقعهء روز يكشنبه افسانهء روزگارانست . بسيار جسد ديدم كه افتاده بود و بسيار تماشاگر كه مرگش در كمين بود . و تيرى به دو خورد و جگرش را شكافت و ديگرى چون شير ملتهب بود . يكى ميگفت هزار كس را كشتند و ديگرى ميگفت بيشتر است و شمار ندارد . به زخمدارى كه زخمى داشت و نمرده بود گفتم : « بيچاره تو با محمد چه نسبت دارى ؟ » گفت : « نه خويشى دارم و نه از شهر نزديكم ، بخاطر گمراهى يا هدايت يا به منظور نفعى كه از او به من رسد جنگ نكردم . » . وقتى كار محاصره بر محمد سخت شد يكى از سرداران خويش را كه ذريح نام داشت بگفت تا اموال و ذخاير كسان را از مسلمان و غير مسلمان مصادره كند ، يك سردار ديگر را بنام هرش نيز با او همراه كرد . اينان بمردم هجوم ميبردند و كسان را به احتمال و تخمين ميگرفتند و بدين طريق اموال بسيار بدست آوردند . مردم ببهانهء حج گريختند ، ثروتمندان از ذريح و هرش فرارى بودند شاعر اعمى در اين باب گويد : « حج را بهانه كردند اما قصد حج نداشتند بلكه ميخواستند از هرش بگريزند . بسا كسان كه صبح خوشدل بودند و شب براى ايشان محنت آورد . » كه ضمن شعرى دراز است . وقتى بليه عام شد بازرگانان كرخ همسخن شدند كه به طاهر نامه نويسند كه نميتوانند سوى او بروند و اختيار جان و مال خويش را ندارند و همهء بليه از برهنگان
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 408 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي