تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 409

مساهمون:

ص٤٠٩
و فروشندگان است . يكى از آنها گفت : « اگر با طاهر مكاتبه كنيد از صولت مخلوع ايمن نخواهيد بود ، بگذاريدشان كه خدا آنها را خواهد كشت . » و يكى از آنها گفت : « مردم راه را بگذاريد كه به زودى به پنجهء شير گرفتار ميشوند كه پردهء جگر آنها را ميدرد و سوى قبرشان ميفرستد . خداوند بسبب عصيان و بدكارى همهء آنها را هلاك خواهد كرد . » . يك روز يكصد هزار تن از برهنگان كه نيزهء نيين و كلاه كاغذى داشتند بشوريدند و در بوقهاى نى و شاخ گاو دميدند و با ديگر محمديان قيام كردند و از چند نقطه بر ضد مأمونيان هجوم بردند ، طاهر نيز عده‌اى سردار و امير از - سمت‌هاى مختلف سوى آنها فرستاد ، كار جنگ بالا گرفت و كشتار بسيار شد و تا نيمروز جنگ بنفع برهنگان و به ضرر مأمونيان بود و اين بروز دو شنبه بود . پس از آن مأمونيان بر ضد برهنگان طرفدار امين هيجانى سخت كردند و نزديك ده هزار كس از آنها غريق و كشته و سوخته شد . شاعر اعمى در اين باب گويد : « صبح دوشنبه را با كار امير طاهر بن حسين آغاز كرديم ، آنها جمع خويش را فراهم كردند و نيزه - داران چيره دست بر ضد آنها بشوريدند . اى كشته كه بر ساحل شط افتاده‌اى و اسبان از دو سو بر تو ميرود ، تو وزيرى يا سردارى يا به اندازهء ستارگان از آنها فاصله دارى ! اى بسا چشمدار كه صبحگاه با دو چشم آمد كه تماشا كند و با يك چشم برگشت . » . كار محمد مخلوع سخت شد و هر چه را در خزاينش بود محرمانه بفروخت و به مقررى ياران خود داد و ديگر چيزى نداشت كه به آنها بدهد و تقاضاى آنها بسيار شده بود . طاهر نيز كه بدروازهء انبار در بستانى فرود آمده بود ، او را در تنگنا گذاشته بود . محمد گفت : « دلم ميخواست خدا اين دو گروه را بكشد كه هر دو دشمنانند : دشمنان با من و دشمنان بر ضد من . اينها مال مرا مىخواهند و آنها جان مرا ميخواهند . » و شعرى بدين مضمون گفت : « اى گروه ياران من برويد و مرا بگذاريد
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 409 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي