داشتند و افسار و لگام و دمى از جارو داشتند . عريف بر يكى از آنها سوار بود و جلو او ده تن ديگر بودند كه خود و سپر از برگ خرما و بوريا داشتند .
نقيب و قائد و امير نيز بدينسان بودند و تماشاگران اينها را ميديدند كه با صاحبان اسبان خوب و زره و بازو بندهاى آهنين و نيزهها و سپر تبتى جنگ داشتند .
آنها برهنه بودند و اينان لوازم كامل داشتند مع ذلك جنگ بنفع برهنگان و بر ضد زهير بود ولى از طرف هرثمه كمك براى زهير رسيد و برهنگان فرارى شدند و از مركبها بيفتادند و همگى محاصره شدند و عرضهء شمشير گشتند و جمعى از آنها كشته شد ، گروهى از تماشاگران نيز كشته شدند . شاعر اعمى در اين باب سخن آورده و از سنگ اندازى منجنيق زهير ياد كرده گويد : « تو كه ديدى مقتول را در قبر نهادند نزديك منجنيق و سنگ مشو ، زود آمده بود كه خبر پيدا كند اما مقتول شد و خبر را بجا گذاشت . اى منجنيق دار ، دستهاى تو چه كرد كه چيزى سالم بجاى نگذاشت ؟ دل او جز اين مىخواست كه فرمان داد ، افسوس كه دلخواه با تقدير بر نميآيد . » .
وقتى امين براى پرداخت مقررى سپاه تنگدست شد ظرفهاى طلا و نقره را محرمانه سكه زد و بسپاه خود داد . جنگيان و ديگر مردم محلات بيرون شهر مجاور دروازهء انبار و دروازهء حرب و دروازهء قطربل به ظاهر پيوستند ، وسط ناحيهء غربى شهر عرصهء جنگ شد منجنيقها از دو سو به كار افتاد و در بغداد و كرخ از دو سو حريق و ويرانى بسيار رخ داد و زيبائىهاى آن محو شد و كار سخت شد و مردم از جائى به جائى ديگر رفتند و وحشت بر همه استيلا يافت . شاعر گويد : « بغداد ! از چشم بد به تو چه رسيد مگر تو روزگارى مايهء روشنى چشم نبودى ؟ مگر كسانى مقيم تو نبودند كه جوانى و قشنگى ايشان مايهء زينت بود ؟ روزگار بر آنها بانگ زد و منقرض شدند . تو از رنج فراقشان چه كشيدى ؟ آن قوم را كه وقتى يادشان مىكنم از غمشان اشك از ديده ميبارم به خدا ميسپارم ، روزگار آنها را پراكنده ساخت
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 404
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٤٠٤