نود و ششم بود . برادر ، برادر و پسر پدر را بكشت كه اينان محمدى و آنان مأمونى بودند ، خانهها ويران شد و محلهها بسوخت و مالها بغارت رفت و شاعر اعمى على بن - ابى طالب گفت : « خويشاوندى قبايل بريده شد و مردم متقى و صاحب بصيرت آنها را رها كردند ، اين انتقام خداست كه بسبب ارتكاب گناهان بزرگ از خلق خويش ميگيرد . يا از گناه توبه نكرديم و نيتهاى پاك نداشتيم و سخن واعظ و پند آموز را نشنيديم . بايد بر اسلام بگرييم كه اميد آن بجاست و همهء كافران بخير آن اميدوارند . مردم همديگر را ميكشند و بعضى غالب و بعضى مغلوب ميشوند سران قوم به خود پرداختهاند و عياران رياست يافتهاند نه بدكار حرمت نكوئى ميدارد و نه نكو - كار دفع بدكار ميتواند ، يكى به پا ايستاده كسان را بكوشش ميخواند يكى براى ديگرى تكليف معين مىكند .
همه چون گرگند كه خون ديده و بسوى آن ميشتابند ، وقتى دشمنان خانهاى را خراب كنند ، بخانهء ديگر ميپردازند ، بدكاران قبايل با خنجر به همديگر حمله مىبرند و ما از كشته شدن دوست و برادر و همسايه گريانيم .
بسا مادران كه از غم فرزند خويش ميگريند و پرندگان با گريهء آنها هم آهنگ ميشوند . بسا زنان شوهر دار كه صبحگاهان بيوه شدهاند و به حال آنها اشك ميريزى و ميگويى من نيز نيرومند و يار بىكسان بودم اما عزت و نيرويم برفته است و از ويرانى منزلها و قتل كسان و غارت ذخائر و خروج زنان خانهنشين بحيرت افتادهام . زنان با سر برهنه بدون سرپوش و روپوش از خانه برون آمده و حيرانند كه كجا رو كنند ، و آهوان رميده را مانند . گوئى بغداد بهترين ديدگاه بينندگان و بهترين محل سرگرمى نبوده است ؟ چرا چنين بود ، اما زيبائى آن برفت و حكم تقدير جمع آن را پراكنده كرد . به بغداد ما همان رسيد كه بمردم سلف رسيده بود و افسانهء صحرانشين و شهرى شدند . بغداد ، اى خانهء ملوك و محل وصول آرزوها و قرار گاه منبرها ، اى بهشت دنيا و محل ثروت و جاى تحصيل
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 402
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٤٠٢