در ناحيهء كوثى و قصر بود برون شده بودند ، درنده را گرفته در قفس چوبين بر يك شتر بختى بياوردند و بر در قصر از شتر فرود آورده ، قفس را بدرون آوردند و در حياط قصر نهادند و امين كه همچنان بصبوحى بود گفت : « آزادش كنيد و در قفس را برداريد . » به دو گفتند : « اى امير مؤمنان اين درندهاى هولانگيز و سياه و وحشى است » گفت : « آزادش كنيد » پس در قفس را برداشتند و درندهاى سياه كه موى بلند داشت همانند گاو از آن برون شد و بغريد و دم بر زمين زد ، كسان بگريختند و درها را ببستند ، امين همچنان در جاى خود نشسته و به درنده بى اعتنا بود ، درنده سوى او رفت تا نزديك او رسيد ، امين دست برد و مخدهاى برداشت و آن را حايل خود كرد ، درنده دست سوى او دراز كرد امين دست او را كشيد و بيخ گوشهايش را بگرفت و بكشيد و سخت تكان داد و به عقب كشيد و درنده مرده روى دم افتاد . مردم پيش امين دويدند . انگشتان و مفاصل دستانش در رفته بود ، شكسته بندى بياوردند تا استخوان انگشتان را جا انداخت و او نشسته بود ، گوئى كارى نكرده بود . شكم درنده را بشكافتند و ديدند كه زهرهء او از جگر پاره شده است .
گويند روزى منصور نشسته بود و كسان وى از بنى هاشم پيش او بودند ، منصور با خرسندى به آنها گفت : « مگر نميدانيد كه ديشب براى محمد مهدى فرزندى آمده كه او را موسى ناميدهايم . » وقتى جماعت اين بشنيدند خاموش ماندند چنان كه گوئى خاكستر بصورتشان پاشيده بودند و جوابى ندادند . منصور به آنها نگريست و گفت : « اين موقع دعا و تهنيت است ولى شما خاموش ماندهايد . » . آنگاه « انا لله » به زبان آورد و به آنها گفت : « گويا وقتى بشما گفتم كه نام او را موسى كردهام غمگين شديد ، براى آنكه بر سر مولودى موسوم به موسى بن محمد اختلاف رخ ميدهد و خزانهها غارت مىشود و كار ملك بآشفتگى ميكشد و پدرش كشته مىشود و هم او را از خلافت خلع ميكنند ، اين آن موسى نيست و روزگار وى نرسيده است به خدا كه كه هنوز جد آن مولود هارون الرشيد متولد نشده است . » سپس گفت : « براى موسى
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 396
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٣٩٦