تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 394

مساهمون:

ص٣٩٤
اقسام حرير و ديباى زربفت و ديگر پارچه‌هاى ابريشمين گسترده بود . به دو سلام كردم جلو او ظرف بلورى بود كه مقدار پنج رطل شراب در آن بود ، پيش روى سليمان نيز ظرفى مانند آن بود . من پهلوى سليمان نشستم ، ظرفى مانند آن دو ظرف پيش من نهادند . گويد : « امين گفت : « چون شنيدم طاهر بن حسين به نهروان رسيده و كارهاى ناپسند كرده و راه بدكارى پيش گرفته ، كس فرستادم و شما را پيش خواندم كه با صحبت شما خوشدل شوم . » ما نيز با او سخن گفتيم و او را سرگرم كرديم تا غم او برفت و خوشدل شد و يكى از خواص كنيزان خود را بخواست كه نامش ضعف بود ، گويد من در وضع خاص اين نام را بفال بد گرفتم ، به دو گفت : « براى ما بخوان . » او عود را در كنار گرفت و شعرى بدين مضمون خواند : « بجان من كه كليب وقتى در خون غلطيد بيشتر از تو باور داشت و از تو دور انديش‌تر بود . » امين گفتار او را بفال بد گرفت و گفت : « ساكت باش ، خدايت زشت دارد . » و به غم و گرفتگى خود برگشت ، باز به نصيحت او پرداختم و سخنان شيرين گفتم تا غمش سبك شد و بخنديد ، آنگاه رو بكنيز كرد و گفت : « ببار تا چه دارى . » وى شعرى خواند بدين مضمون : « او را بكشتند تا جايش را بگيرند چنان كه روزى مرزبانان كسرى با وى خيانت كردند . » باز به او گفت خاموش باشد و تغير كرد و غمين شد و ما سرگرمش كرديم تا به خنده بازگشت و بار سوم بكنيز گفت : « بخوان . » و او شعرى بدين مضمون خواند : « گوئى ميان حجون تا صفا انيسى نبود و كس به مكه قصه نگفته بود بله ما اهل آن بوديم كه حوادث ايام و بخت بد نابودمان كرد . » و بقولى شعرى خواند كه مضمون آن چنين بود : « قسم بخداى سكون و حركت كه مرگ راههاى بسيار دارد . » و امين به دو گفت : « برخيز و برو خدايت چنان و چنين كند . » كنيز برخاست و پايش بظرفى كه جلو امين بود خورد و بشكست و شراب بريخت . شبى مهتابى بود و ما بر ساحل دجله در قصر معروف خلد بوديم شنيديم كه يكى آيه‌اى را كه معنى آن چنين است ميخواند « كارى كه در بارهء آن راى ميجوئيد انجام گرفت . » ابن مهدى گويد من برخاستم و امين بر -
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 394 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي