جست ، شنيدم كه از جانب قصر يكى شعرى بدين مضمون ميخواند : « از عجب تعجب مكن خبرى آمده كه عجب را ميبرد ، حادثهاى سخت مىآيد كه براى اهل تعجب ، تعجب آور است . » گويد پس از آن هرگز با امين ننشستم تا كشته شد .
امين به كنيز خود نظم دلبستگى داشت ، وى مادر موسى بود كه امين او را الناطق بالحق لقب داده بود و ميخواست مأمون را خلع كند و ولايتعهد به دو دهد . وقتى نظم مادر موسى بمرد امين از غم او سخت بناليد و چون خبر به زبيده رسيد گفت :
« مرا پيش امير مؤمنان ببرند . » امين از او استقبال كرد و گفت : « خانم من نظم بمرد . » زبيده گفت : « جانم فدايت غم مخور كه بقاى تو آنچه را از دست رفته جبران مىكند ، تا موسى را دارى هر مصيبتى آسان است كه با وجود موسى هيچ فقدانى تأسفانگيز نيست . » .
ابراهيم بن مهدى گويد : « روزى از امين اجازهء ورود خواستم ، در آن موقع كار محاصره از هر طرف سخت شده بود و ميخواستند اجازهء ورود به من ندهند ، ولى من اصرار كردم و اجازه يافتم ، ديدم تور بدست دارد و سوى دجله مينگرد . در ميان قصر وى آبگير بزرگى بود كه به دجله راه داشت و ميان آبگير و دجله پنجرههاى آهنين بود ، به دو سلام كردم اما او به آب و خدمه توجه داشت و غلامان بجستجوى آبها پرداخته بودند و او سخت حيران بود . وقتى دوباره سلام كردم به من گفت :
« عمو جان نميدانى ، ماهى گوشواره دار من از آبگير به دجله رفته است . » گوشواره دار ماهيى بود كه در كوچكى شكار كرده بودند و دو حلقهء طلا كه دو مرواريد در آن بود بگوشهاى ماهى آويخته بودند گويد : « برون آمدم و از رستگارى او نوميد شده بودم . ميگفتم اگر متنبه شدنى بود در چنين وقتى شده بود . » .
محمد بسيار نيرومند و شجاع و دلير و زيبا ولى سست راى و بىتدبير بود و در كار خويش انديشه نميكرد . گويند روزى به صبوحى نشسته بود و نمد پوشان و زوبين داران كه به كار شكار درندگان مىپرداختند بر استران براى شكار درندهاى كه
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 395
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٣٩٥