تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 381

مساهمون:

ص٣٨١
زندگى من بدست تو نجات يافته است و پيش من نعمت تازه دارى و اگر به رأى خود باقى بود دستورى را كه به تو داده است فردا اجرا ميكنى » گفت : « اين كار شدنى نيست . » گفت : « من با تو بخيمه‌گاه امير مؤمنان ميآيم و جائى ميايستم كه گفتگوى تو و سخن او را بشنوم اگر عذرى آوردى و او جز ببردن سر من قانع نشد بازميگردى و سر مرا ميبرى . » گفت : « اين كار را ميكنم » آنگاه با هم سوى خيمه گاه رشيد رفتند ، ياسر پيش او رفت و گفت : « اى امير مؤمنان سرش را آوردم همين جا حاضر است . » گفت : « زود بيار و گر نه به خدا ترا پيش از او خواهم كشت » ياسر برون شد و گفت : « شنيدى چه گفت ؟ » گفت : « بيا كار خود را انجام بده . » جعفر دستمال كوچكى از آستين درآورد و چشمان خود را با آن بست و گردن خود را بكشيد كه ياسر آن را ببريد و سرش را پيش رشيد برد و چون او سر را پيش روى خود بديد رو بدان كرد و بنا كرد گناهان او را بر شمرد ، سپس گفت : « اى ياسر فلانى و فلانى را بيار . » وقتى آنها را بياورد گفت : « گردن ياسر را بزنيد كه من نميتوانم قاتل جعفر را ببينم . » . اصمعى گويد : « آن شب پيش رشيد رفتم وقتى به حضور رسيدم گفت : « اى اصمعى شعرى گفته‌ام بشنو . » گفتم : « بلى اى امير مؤمنان . » و او شعرى بدين مضمون بخواند : « اگر جعفر از موجبات مرگ ترسيده بود جان خود را نجات مىداد و از دسترس مرگ چنان دور بود كه عقاب به دو نميرسيد ، ولى وقتى اجلش در رسيد منجم حوادث را از او دور نتوانست كرد . » . اصمعى گويد : به منزل خويش بازگشتم و هنوز بدانجا نرسيده بودم كه مردم از كشته شدن جعفر سخن داشتند صبحگاه شبى كه جعفر كشته بود و برمكيان سركوب شده بودند در خراسان بر در قصر على بن عيسى بن ماهان شعرى را به خط روشن نوشته ديدند كه مضمون آن چنين بود : « برمكيان مسكين ، حوادث دهر بر سر آنها ريخت كار آنها براى ما عبرت است و ساكن اين قصر بايد عبرت بگيرد . » .