تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 379

مساهمون:

ص٣٧٩
امور قصر خويش به من اعتماد ندارى » گفت : « چرا به خدا . » گفت : « سخن او را مپذير » رشيد گفت : « ديگر در اين باره حرفى نخواهم زد . » يحيى مراقبت را سخت تر كرد و ميگفت شبانگاه درهاى حرمسرا را قفل كنند و كليدها را به خانهء خويش ميبرد . ام جعفر از اين كار سخت برنجيد و يك روز پيش رشيد رفت و گفت : « اى امير مؤمنان چرا يحيى از رفتار خود دست نميدارد و خادمانم را از من دور مىكند و رفتارش با من شايستهء مقام من نيست . » رشيد به دو گفت : « من در كار حرم سرايم به يحيى اعتماد دارم . » گفت : « اگر قابل اعتماد بود جلو پسرش را گرفته بود كه مرتكب آن كار نشود . » گفت : « قضيه چيست ؟ » زبيده قضيه را با او بگفت ، گفت : « آيا دليل و شاهدى دارى ؟ » گفت : « چه دليلى بهتر از بچه ؟ » گفت : « بچه كجاست ؟ » گفت : « اينجا بود ، وقتى از فاش شدن قضيه ترسيد او را به مكه فرستاد . » گفت : « كسى جز تو اين قضيه را ميداند ؟ » گفت : « همهء كنيزان قصر خبر دارند . » رشيد خاموش شد و مطلب را در دل نگهداشت و بعنوان حج با جعفر بن يحيى برون شد . عباسه به خادم و پرستار نوشت كه بچه را به يمن ببرند . وقتى رشيد به مكه رسيد معتمدان خويش را بجستجو و تحقيق در كار بچه واداشت و معلوم شد قضيه صحيح است . وقتى حج را بسر - برد و بازگشت ، تصميم گرفت برمكيان را از ميان بردارد . مدت كمى در بغداد بود آنگاه سوى انبار رفت . روزى كه بكشتن جعفر يك دل شده بود سندى بن شاهك را بخواست و گفت به مدينة السلام رود و بخانهء برمكيان و دبيران و خويشان آنها كسان بر گمارد و اين كار را نهانى انجام دهد و با هيچكس در بارهء آن سخن نگويد تا به بغداد رسد و فقط كسان و ياران معتمد خويش را از آن مطلع كند . سندى برفت و رشيد با جعفر در محلى از نهر انبار كه بنام عمر معروف بود بنشست و روزى بسيار خوش بسر بردند . وقتى جعفر برفت رشيد او را تا جائى كه سوار ميشد بدرقه كرد پس از آن رشيد بازگشت و بر صندلى بنشست و بگفت تا آنچه را پيش روى او بود بردارند ، جعفر به منزل خود رفت هنوز سرمست بود ، ابو زكار طنبورى و ابن ابى شيخ دبير
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 379 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي