تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 378

مساهمون:

ص٣٧٨
هست كه تربيت شاهانه دارد و به ادب و معرفت و ظرافت و نمك و كمال زيبائى و قامت رسا و صفات خوب نظير ندارد و ميخواهم او را براى تو بخرم و گفتگوى ما با آقاى او به توافق نزديك است ، جعفر سخن او را پذيرفت و دل بدان داد و جانش در هواى كنيز افتاد . مادرش پيوسته با او سخن داشت و وقت ميگذرانيد تا شوقش بيفزود و شهوتش نيرو گرفت و پيوسته اصرار ميكرد كه زودتر به منظور برسد . وقتى مادرش بدانست كه صبر او بسر رسيده گفت : « فلان شب كنيز را به تو خواهم داد » و كس پيش عباسه فرستاد و قصه را به دو خبر داد و او نيز خويشتن را آماده كرد و در همان شب به خانهء مادر جعفر رفت . جعفر نيز آن شب براى وصول به مقصود از پيش رشيد بيرون آمد و هنوز اثر شراب در او بود ، وقتى به منزل آمد و سراغ كنيز را گرفت گفتند آماده است و عباسه را پيش جوان مست بردند كه در صورت و خلقت او دقيق نميتوانست شد و با وى هم بستر شد ، وقتى كام گرفت ، عباسه به دو گفت : « حيلهء دختران ملوك را چگونه ديدى ؟ » جعفر كه پنداشته بود وى از دختران رومى است گفت : « كدام دختران ملوك ؟ » گفت : « من خانم تو عباسه دختر مهدى هستم . » وى از وحشت از جا برجست و مستى از سرش برفت و عقلش باز آمد و پيش مادر رفت و گفت « مرا به قيمت ارزان فروختى و به خطرى بزرگ انداختى . » خواهى ديد كه چه بسر من ميآيد « آنگاه عباسه برفت و از او بار گرفته بود پس از آن پسرى بزاد و يكى از خدمهء خود را بنام رياش با پرستارى بنام بره بر او گماشت . وقتى از كشف قضيه و انتشار خبر بيمناك شد كودك و خادم و پرستار را به مكه فرستاد و بگفت تا به تربيت كودك پردازند . روزگار جعفر دراز شد و او و پدر و برادرانش بر كار مملكت تسلط داشتند ، زبيده همسر رشيد پيش وى منزلتى داشت كه هيچكس از زنان ديگر نداشت . يحيى بن خالد پيوسته مراقب كار حرم رشيد بود و آنها را از خدمهء مرد دور ميداشت . زبيده به رشيد شكايت كرد و او به يحيى بن خالد گفت : « پدر جان چرا ام جعفر از تو شكايت دارد ؟ » گفت : « اى امير مؤمنان مگر در كار حرمسرا و تدبير
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 378 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي