كسى به قدر بالا رفتن مقام اوست ، وقتى مور بال درآورد كه پرواز كند محنت وى آغاز شده است . » .
محمد بن عبد الرحمن هاشمى گويد : « يك روز قربان پيش مادر خويش رفتم ، زنى با شخصيت و سخندان پيش وى بود كه لباسهاى ژنده داشت ، به من گفت : « اين را ميشناسى . » گفتم : « نه . » گفت : « اين عباده دختر جعفر بن يحيى است . » روى به دو كردم و با او صحبت داشتم و احترامش كردم و به دو گفتم : « مادر جان عجيبترين چيزى كه ديدهاى چيست ؟ » گفت : « پسرك من ، يك روز عيد قربان به من گذشت كه چهار صد كنيز آمادهء خدمت من بود و پسر خود را حق ناشناس ميشمردم و در اين عيد آرزو دارم دو پوست بز داشته باشم كه يكى را زيرانداز و يكى را رو انداز كنم . » گويد : « من پانصد درم به او دادم و نزديك بود از خوشحالى بميرد و همچنان پيش ما ميآيد تا مرگ ما را از هم جدا كرد . » .
از يكى از عموهاى رشيد نقل ميكنند كه وقتى رشيد نسبت به يحيى متغير شده بود و پيش از آنكه برمكيان را سركوب كند پيش يحيى رفته و گفته بود :
« امير مؤمنان جمع مال را دوست دارد و فرزندانش زياد شدهاند و ميخواهد املاكى براى آنها فراهم كند و تو و يارانت املاك فراوان داريد اگر املاك و اموال آنها را بگيرى و بفرزندان امير مؤمنان دهى اميدوارم مايهء سلامت تو شود و امير مؤمنان با تو دل خوش كند . » يحيى به دو گفت : « به خدا اگر نعمت از من زايل شود بهتر از آنست كه نعمت را از كسانى كه به آنها دادهام بگيرم . » .
خليل بن هيثم شعبى كه رشيد او را در محبس به فضل و يحيى گماشته بود گويد « روزى مسرور خادم پيش من آمد و جمعى از خدمه همراه وى بودند و با يكى از آنها دستمال پيچيدهاى بود بخاطرم گذشت كه رشيد به برمكيان رحم آورده و آنها را به ابراز مرحمت فرستاده است . مسرور گفت : « فضل بن يحيى را را بيرون بيار . » وقتى پيش وى آمد گفت : « امير مؤمنان ميگويد من به تو گفتم در
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 384
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٣٨٤