خويش را بخواست و پرده فرو هشتند و كنيزكان از پس پرده بساز و آواز نشستند .
ابو زكار شعرى بدين مضمون ميخواند : « مردم از ما چه ميخواهند چرا مردم از ما غافل نميشوند گوئى همه همتشان اينست كه آنچه را ما نهان كردهايم آشكار كنند » رشيد هماندم ياسر خادم خويش را كه به نام رخله معروف بود بخواست و گفت :
« من ترا بكارى ميفرستم كه محمد و قاسم را شايستهء آن نميدانم و ترا لايق انجام آن ميدانم مبادا مخالفت من كنى » گفت : « اى امير مؤمنان اگر بگويى در حضور تو شمشير را به شكم خودم فرو كنم و از پشت خود در آرم اطاعت ميكنم ، فرمان خود را بگو كه با شتاب انجام مىشود » گفت : « جعفر بن يحيى برمكى را مىشناسى ؟ » گفت : « اى امير مؤمنان مگر كسى جز او را توانم شناخت ، مگر مىشود كسى مانند جعفر را نشناخت ؟ » گفت : « ديدى كه وقتى ميرفت او را بدرقه كردم ؟ » گفت :
« بلى » گفت : « هم اكنون برو و در هر حال كه هست سر او را براى من بيار » ياسر به لكنت افتاد و بلرزيد و متحير ماند كه چه بگويد ، رشيد گفت : « اى ياسر مگر از پيش نگفتم كه با من مخالفت نكنى » گفت : « چرا اى امير مؤمنان ولى قضيه مهمتر از آنست ، امير مؤمنان مرا بكارى ميفرستد كه دلم ميخواهد پيش از آنكه بدست من اجرا شود مرگم برسد . » گفت : « اين حرفها را بگذار و براى انجام دستور من برو » ياسر برفت و وارد مجلس جعفر شد و او در حال طرب بود ، به دو گفت : « امير مؤمنان در بارهء تو چنين و چنان فرمان داده است . » جعفر گفت : « امير مؤمنان با من همه جور شوخى مىكند گمان دارم اين هم يك جور شوخى است . » گفت : « به خدا سخن او را جدى ديدم . » گفت : « اگر اينطور باشد كه ميگوئى پس مست بوده است . » گفت :
« نه به خدا عقلش سر جا بود ، گمان ندارم با وجود آن همه عبادت كه از او ديدهام امروز شراب نوشيده باشد » گفت : « من حقوقى به گردن تو دارم كه فقط امروز فرصت تلافى آن خواهى داشت . » گفت : « بهر كارى جز مخالفت امير مؤمنان حاضرم » گفت : « پيش او برو و بگو دستور او را اجرا كردهاى اگر پشيمان شد
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 380
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٣٨٠