يحيى گفت : « اى جعفر در همه جهان چهرهاى نيست كه من بدان مأنوستر و مايلتر از ديدار تو باشم ، عباسه خواهرم نيز در خاطرم مقامى همانند اين دارد و من در كار خويش با شما نگريستهام و چنانم كه نه از تو و نه از او صبر توانم كرد . روزى كه با او هستم مسرتم از نديدن تو ناقص است ، و همچنين روزى كه با تو هستم و با او نيستم . و نظر دارم كه مسرتم يك جا جمع شود و از لذت و انس كامل بهرهور شوم » گفت : « اى امير مؤمنان خدايت توفيق دهاد و همه كارهايت را هدايت فرماياد . » رشيد گفت : « من عباسه را با تو تزويج ميكنم كه حق دارى با او بنشينى و او را ببينى و در مجلسى كه من با شما هستم نزديك وى باشى . » رشيد از پس تعللى كه جعفر در اين كار داشت عباسه را با وى تزويج كرد و خدمه و حاجبان خويش را كه حضور داشتند شاهد گرفت و از او به قيد قسم پيمان و عهد مؤكد گرفت كه هرگز با او به خلوت ننشيند و با هم زير يك طاق خانه جا نگيرند مگر امير مؤمنان رشيد سومين آنها باشد . جعفر به همين ترتيب قسم خورد و رضا داد و از مهابت امير مؤمنان و رعايت عهد و پيمان روى به دو نميكرد اما عباسه به دو علاقه مند شده بود و مصمم شد براى رسيدن به او تدبيرى كند ، نامهاى به دو نوشت و جعفر فرستادهء او را پس فرستاد و ناسزا گفت و تهديد كرد . بار ديگر نامه نوشت و نتيجه همان شد ، و چون نوميدى بر او غلبه كرد پيش مادر جعفر رفت كه چندان دورانديش نبود و با دادن هديههائى از جواهر گرانبها و امثال آن از تحفههاى ملوك تمايل او را جلب كرد ، و چون بدانست كه مادر جعفر نسبت به دو چون كنيز مطيع و چون مادر مهربان و علاقهمند است شمهاى از مقصود خويش را با وى بگفت و يادآورى كرد كه اين كار عاقبت نكو دارد كه پسرش افتخار دامادى امير مؤمنان را حاصل مىكند و به دو چنين وانمود كه اگر اين كار واقع شود او و فرزندش از زوال نعمت و سقوط مقام بيم نخواهند داشت .
مادر جعفر تقاضاى او را پذيرفت و گفت كه در اين باب تدبير خواهد كرد تا آنها را بهم برساند . يك روز به جعفر گفت : « پسرم به من گفتهاند كه در يكى از قصرها كنيزى
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 377
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٣٧٧