تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 374

مساهمون:

ص٣٧٤
از آن برآيد ، عاشق داريم در رنج است ، به زحمت تنفس كند و زمان بر او كند گذرد و دستخوش انديشه‌هاى دراز باشد ، بشب بيدار و به روز آشفته باشد ، روزهء او بليه است و افطارش شكايت است . » پس از آن پنجمى و ششمى تا نهمى و دهمى دنبالهء آنها سخن آوردند تا گفتگو در بارهء عشق به الفاظ مختلف و معانى متناسب بسيار شد كه آنچه گفتيم نمونهء آنست . مسعودى گويد : مردم از سلف و خلف در بارهء آغاز عشق و كيفيت آن كه آيا از نظر يا سماع ، به اختيار است يا اضطرار و چرا به وجود ميآيد و از ميان ميرود و آيا محصول نفس ناطقه است يا حاصل طبايع جسم ، اختلاف كرده‌اند . بقراط گويد : « عشق آميزش دو جان است چنان كه اگر آب را با آبى نظير آن مخلوط كنند جدا كردن آن مشكل است ، جان از آب لطيف‌تر و نافذتر است بدين جهت با گذشت شبها زايل و با مرور زمان كهنه نميشود . طريقت آن به تو هم نگنجد و محل آن از ديدگان نهان نماند ولى آغاز حركت آن از دل است سپس بساير اعضا رسد و لرزش دست و پا و زردى رنگ و لكنت زبان و سستى رأى از آن زايد چندان كه عاشق را ناقص پندارند . » . يكى از اطبا گويد عشق طمعى است كه در دل پديد آيد و مادهء حرص بر آن بيفزايد و چون نيرو گيرد عاشق دستخوش هيجان و لجاجت و اصرار شود و در - آرزوهاى دراز فرو رود و به شيفتگى و گرفتگى خاطر و افكار ماليخوليائى و كم اشتهائى و سستى عقل و خستگى دماغ دچار شود زيرا غلبهء طمع ، خون را بسوزاند و چون خون بسوزد به سودا مبدل شود و چون سودا غلبه كند انديشه زايد و غلبهء انديشه حرارت را بيفزايد و از غلبهء حرارت صفرا بسوزد و صفراى سوخته مايهء فاسد شود و با سودا بياميزد و آن را نيرو دهد . فكر از مايهء سوداست و چون فكر تباهى گيرد اخلاط بهم آميزد و حال عاشق سخت شود و بميرد يا خويشتن را بكشد . و گاه باشد كه آه كشد و جان او بيست و چهار ساعت نهان شود كه پندارند مرده است و او را زنده بگور
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 374 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي