دادى بگو امير مؤمنان ميگويد جام را به كمتر از دويست دينار نفروش كه بيش از اين ميارزد . غلام چنين كرد و خادم من نتوانست جام را به كمتر از دويست دينار پس بگيرد . » .
و هم ابراهيم بن مهدى گويد : روزى من و رشيد در زورقى بوديم و او قصد موصل داشت و پاروزنان پارو ميزدند و ما بشطرنج مشغول بوديم ، وقتى فراغت يافتيم رشيد به من گفت : « اى ابراهيم به نظر تو بهترين اسمها چيست . » گفتم : « اسم پيغمبر صلى الله عليه و سلم . » گفت : « بعد از آن ؟ » گفتم : « اسم هارون كه اسم امير مؤمنان است . » گفت : « بدترين اسمها چيست ؟ » گفتم : « ابراهيم » به من تغير كرد و گفت :
« واى بر تو مگر اسم ابراهيم خليل الرحمن جل و عز نيست ؟ » گفتم : « از شومى اين نام بود كه به دست نمرود گرفتار شد . » گفت : « و ابراهيم پسر رسول خدا صلى الله عليه و سلم ؟ » گفتم : « چون اين نام را داشت زنده نماند . » گفت : « ابراهيم امام ؟ » گفتم :
« بسبب همين همين اسم بود كه مروان جعدى در جوانى او را در انبان آهك بكشت به علاوه اى امير مؤمنان ابراهيم وليد خلع شد ابراهيم بن عبد الله بن حسن كشته شد و هر كس را بدين نام يافتم يا كشته و يا مطرود شده بود . » هنوز سخنم بسر نرفته بود كه شنيدم ملاحى از زورقى بانگ ميزد : « اى ابراهيم فلان فلان شده پارو بزن » سوى رشيد نگريستم و گفتم : « اى امير مؤمنان حالا ديگر گفتهء مرا تصديق ميكنى كه ابراهيم از همهء اسمها شومتر است ؟ » رشيد چندان بخنديد كه پا به زمين مىساييد .
و هم او گويد : « روزى بحضور رشيد بودم كه فرستادهء او عبد الله بيامد و طبقهائى از چوب خيزران همراه داشت كه سرپوشى روى آن بود و نامهاى نيز همراه داشت رشيد نامه را بخواند و گفت : « خدايش نكو دارد و يارى كند » آنگاه سرپوش را برداشت . گفتم : « اى امير مؤمنان اين كيست كه سپاس او ميدارى تا ما نيز با سپاسگزارى تو هماهنگ باشيم . » گفت « اين عبد الله بن صالح است . » سرپوش را برداشت طبقها روى هم بود در يكى پسته و در ديگرى فندق و ميوههاى ديگر بود .
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 366
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٣٦٦