تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 367

مساهمون:

ص٣٦٧
گفتم . « اى امير مؤمنان اين چيزها در خور چنان دعا نيست مگر در نامه چيزى باشد كه از من پوشيده است . » نامه را سوى من انداخت ، چنين نوشته بود : « اى امير مؤمنان بباغ خانهء خود رفتم كه ميوه‌هاى آن رسيده بود و از هر قسم برگرفتم و در طبقهاى چوبى نهادم و به خدمت امير مؤمنان فرستادم تا چنان كه از نكوئى او بهره‌ور شدم از بركت دعاى او نيز برخوردار شوم . » گفتم : « به خدا در اين نيز چيزى كه شايستهء چنان سخنان باشد نيست . » گفت : « اى نفهم ، مگر نميبينى كه به احترام مادر من رحمها الله تعالى بجاى خيزران چوبين نوشته است . » . گويند يكى از بنى اميه در راه رشيد بايستاد و مكتوبى بدست داشت كه اشعارى بدين مضمون در آن نوشته بود : « اى امين خدا من سخنى از روى خرد و راستى و شرف ميگويم ، شما بر ما فضيلت داريد شما بر همهء اعراب فضيلت داريد ، عبد شمس پس از هاشم بود و هر دو از يك مادر و پدر بودند ، خويشاوندى ما را رعايت كن كه عبد شمس عموى عبد المطلب است . رشيد اين را بپسنديد و گفت در مقابل هر شعر هزار دينار به دو بدهند و گفت : « اگر افزوده بودى افزون ميداديم . » . روزى عبد الملك بن صالح پيش رشيد رفت ، حاجب به دو گفته بود كه شب گذشته كودكى از امير مؤمنان در گذشته و كودكى متولد شده است تسليت و تهنيت بگو و او وقتى بحضور رسيد گفت : « اى امير مؤمنان خدا مسرتى در قبال مصيبتى داده كه ثواب صبر و پاداش شكر توست . » . وقتى بسال صد و نود و سوم كه رشيد در طوس بود بيمارى او سخت شد ، طبيبان بيمارى او را ناچيز وانمودند و او يك طبيب ايرانى احضار كرد و پيشاب خود را با چند ظرف ديگر به دو نشان داد ، چون بظرف او رسيد گفت : « به صاحب اين پيشاب بگوييد كه مردنى است ، وصيت كند كه از اين بيمارى شفا نخواهد يافت . » رشيد بگريست و دو شعر را كه مضمون آن چنين است مكرر هميكرد : « طبيب با طب و دواى خود حكم قضا را دفع نتواند كرد ، عجب است كه طبيب از همان مرض
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 367 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي