تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 365

مساهمون:

ص٣٦٥
پس از آن اسبان ديگر بيامدند . وقتى مجلس بپايان رسيد و ميخواست برود اصمعى كه حضور داشت و خرسندى رشيد را ديده بود به فضل بن ربيع گفت : « اى ابو العباس اين روز خوبى است ميخواهم مرا به امير مؤمنان برسانى . » فضل برفت و گفت : « اى امير مؤمنان اصمعى چيزى در بارهء دو اسب بخاطر آورده كه خدا به وسيلهء آن خرسندى امير مؤمنان را فزون خواهد كرد . » گفت : « بيارش . » وقتى نزديك شد گفت : « اى اصمعى چه دارى ؟ » گفت : « اى امير مؤمنان امروز تو و پسرت در مورد اسبهايتان چنان بوديد كه خنسا گويد : « با پدرش همگام شد و آنها در مسابقه همچشمى داشتند وقتى نمودار شده بودند گوئى دو عقاب بودند كه بر يك آشيان فرود آمده بودند ، چهرهء پدرش نمودار شد و او همچنان با جوانى خويش ميرفت اگر جلال پيرى نبود شايسته بود كه نزديك وى شود . » . ابراهيم بن مهدى گويد در رقه رشيد را دعوت كردم به منزل من آمد ، وى غذاى گرم را بيش از غذاى سرد مىخورد ، وقتى خوراكهاى سرد را بياوردند از جملهء چيزهائى كه پيش او نهادند كاسه‌اى بود كه خردهء گوشت مانند خردهء ماهى در آن بود گوئى پارهء گوشتها را كوچك ديد و گفت : « چرا آشپز ماهى را چنين ريز كرده است . » گفتم : « اى امير مؤمنان اين زبان ماهى است . » گفت : « گويا در كاسه صد زبان باشد . » مراقب خادم ابراهيم گفت : « اى امير مؤمنان بيش از صد و پنجاه زبان است . » بقيد قسم قيمت ماهى را از او پرسيد و او گفت كه هزار درم خرج آن شده است . » رشيد دست بداشت و قسم خورد تا هزار درم نيارند چيزى نخواهد خورد . وقتى پول آماده شد بگفت تا آن را صدقه دهند و گفت : « اميدوارم اين كفارهء اسراف تو باشد كه براى يك كاسه ماهى هزار درم خرج كرده‌اى . » پس از آن جام را بيكى از خدمه داد و گفت : « اولين گدائى كه مىبينى اين جام را به دو ميدهى . » ابراهيم گويد : « جام به دويست و هفتاد دينار خريده شده بود من بيكى از خادمان خود اشاره كردم كه جام را از كسى كه به دو ميدهند بخرد ، رشيد متوجه شد و گفت : « اى غلام وقتى جام را بگدا
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 365 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي