تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 363

مساهمون:

ص٣٦٣
كسى از سران نبود كه حضور نداشته باشد من نيز بودم مسكين مدنى نيز كه معروف به ابو حنيفه بود ، حضور داشت . وى با مضراب ساز ميزد و خوشذوق و نيك محضر و نكته‌دان بود . رشيد كه شراب در او اثر كرده بود آوازى را مطرح كرد و به ابن جامع پرده‌دار گفت تا آن را بخواند و او بخواند و رشيد بطرب نيامد ، به همين ترتيب چند تن از حاضران آواز را بخواندند كه در هيچكس اثر نكرد . پرده‌دار به مسكين مدنى گفت : « امير مؤمنان گويد كه اگر آن را نيك توانى خواند بخوان . » وى نيز خواندن آغاز كرد و همهء ما خاموش و متعجب بوديم كه يكى چون او در حضور ما آوازى را كه رضاى خليفه را در خواندن آن جلب نتوانسته‌ايم كرد مىخواند . ابراهيم گويد : « وقتى آواز را بسر برد شنيدم كه رشيد با صداى بلند گفت : « اى مسكين تكرار كن » و او نيز با قوت و نشاط و اطمينان آواز را تكرار كرد و بسيار خوب خواند . رشيد گفت : « به خدا اى مسكين نكو خواندى . » و پرده از ميان ما و او بر - داشته شد . مسكين گفت : « اى امير مؤمنان اين آواز قصه‌اى عجيب دارد . » گفت « چه قصه‌اى است » گفت : « من غلام خياط يكى از خاندان زبير بودم و قرار بود كه هر روز دو درم به آقاى خود بدهم و چون دو درم را ميدادم به كار خودم ميرسيدم . من آواز را سخت دوست ميداشتم يك روز پيراهنى براى يكى از طالبيان دوختم كه دو درم به من داد و پيش او غذا خوردم و چند پيمانه به من نوشانيد و از پيش او سرمست بيرون شدم ، كنيز سياهى كه كوزه‌اى بر شانه داشت به من رسيد كه اين آواز را مىخواند و همه چيز را از ياد من برد به دو گفتم : « تو را به حق صاحب اين قبر و اين منبر اين آواز را به من ياد بده » گفت : « به حق صاحب اين قبر و اين منبر كه آن را به كمتر از دو درم به تو ياد نميدهم . » . و من نيز دو درم را در آوردم و به دو دادم كوزه را از شانه بگذاشت و شروع به خواندن كرد و چندان تكرار كرد كه گوئى در خاطر من نقش بست . پس از آن پيش آقاى خود رفتم ، به من گفت : « روزانه را بده . » گفتم « چنين و چنان شد » گفت : « اى مادر بخطا مگر به تو نگفتم اگر يك
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 363 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي