تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 368

مساهمون:

ص٣٦٨
ميميرد كه شامگاه آن را علاج ميكرده است . » آنگاه ضعف وى سخت شد و شايع شد كه مرده است . خرى خواست كه سوار شود و چون بر آن نشست پاهايش بلغزيد و و روى زين استوار نماند ، گفت : « مرا فرود آريد كه شايعه‌پراكنان راست گفته‌اند . » سپس چند كفن خواست و يكى را انتخاب كرد و بگفت تا قبر او را بكنند و چون قبر را بديد شعرى را كه معنى آن چنين است بخواند : « مالم براى من كارى نساخت و قدرتم تباهى گرفت » سپس برادر رافع را بخواست و گفت : « آنقدر مزاحمت كردى تا با وجود بيمارى به اين سفر دراز آمدم . » و برادر رافع بن ليث از جملهء كسانى بود كه بر ضد وى خروج كرده بودند ، پس به دو گفت : « طورى تو را بكشم كه هيچكس را پيش از تو مانند آن نكشته باشند . » و بگفت تا اعضاى او را يكايك بريدند . خود رافع بعدها از مأمون امان يافت و ما خبر آن را در كتابهاى ديگر آورده‌ايم سپس همهء بنى هاشميان را كه در سپاه وى بودند بخواست و گفت هر مخلوقى مردنى است و هر نوى كهنه شدنى است ، مرگ من رسيده و شما را سه نصيحت ميكنم : امانت را حفظ كنيد ، با پيشوايان خود صميمى باشيد و در كارها همدلى كنيد . مراقب محمد و عبد الله باشيد و هر يك از اينها بر ديگرى تجاوز كرد او را از تجاوز باز داريد و تجاوز و پيمان شكنى او را تقبيح كنيد . » در آن روز اموال فراوان بخشيد و املاك بسيار به تيول داد . رياشى گويد اصمعى ميگفت : « روزى پيش رشيد رفتم و او در نوشته‌اى مىنگريست و اشكش بر گونه‌ها روان بود . همچنان بايستادم تا آرام گرفت و متوجه من شد و گفت : « اى اصمعى بنشين وضع مرا ديدى ؟ » گفتم : « بلى اى امير مؤمنان . » گفت : « به خدا اگر كار دنيا بود مرا گريان نمىديدى . » و كاغذى پيش من انداخت كه يكى از اشعار ابو العتاهيه را به خط روشن بر آن نوشته بودند ، مضمون شعر چنين بود : « آيا از حال آنكه املاكش جايى مانده و مرگ او را از پا در آورده و قبايلش از وى دورى كرده‌اند و آنكه تختها و منبرهايش خالى مانده عبرت ميگيرى
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 368 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي