شاهى كم باشد هيچ عذرى نميپذيرم . » آنگاه مرا بينداخت و پنجاه چوب به من زد و سر و ريش مرا تراشيد و من اى امير مؤمنان حالت بدى داشتم و از آنچه بر من گذشت آواز را نيز فراموش كردم . روز بعد به همانجا كه او را ديده بودم رفتم و متحير ايستادم كه اسم و محل او را نميدانستم ، يك باره ديدم دارد مىآيد ، همهء محنت خود را فراموش كردم و به طرف او رفتم گفت : « بخداى كعبه آواز را فراموش كردهاى » گفتم « همينطور است كه ميگوئى . » و قصهء خود را با تراشيدن سر و ريشم به او گفتم ، گفت : « به حق قبر و كسى كه در آن خفته است با دو درم كمتر نمىخوانم » من قيچى خودم را در آوردم و به دو درم گرو نهادم و دو درم به دو دادم . كوزه را از سر نهاد و شروع كرد و تا سر بخواند سپس گفت : « گوئى ميبينم كه بجاى چهار درم چهار هزار دينار از خليفه گرفتهاى . » سپس آواز خواندن گرفت و با انگشت روى كوزهء خود ميزد و همچنان تكرار مىكرد تا در خاطر من جا گرفت . او رفت و من نيز ترسان پيش آقايم رفتم گفت : « روزانه را بده . » تتهپته كردم ، گفت : « مادر بخطا كتك ديروزى بست نبود ؟ » گفتم : « بايد بدانى كه با روزانهء ديروز و امروز اين آواز را ياد گرفتم . » و بنا به خواندن كردم ، گفت :
« دو روز است چنين آوازى را دارى و به من نميگوئى . زنم مطلقه باشد اگر ديروز اين را گفته بودى آزادت كرده بودم اما تراشيدن سر و ريش چارهاى ندارد . » گويد رشيد بخنديد و گفت : « لعنتى ، نميدانم قصهات بهتر است يا آوازت ، گفتم آنچه را پسر سيله گفته بود به تو بدهند . » او نيز بگرفت و برفت مضمون شعر اين بود : « دمى در منزلها درنگ كن و بنگر آيا در اين ديار براى پيشاهنگ منزلتى هست ؟ » .
روزى رشيد اسبدوانى ترتيب داد و چون اسبدوانى آغاز شد بصدر ميدان كه اسبها به آنجا ميرسيدند رفت و روى اسب خود بود ، در پيش اسبان دو اسب هم عنان ميرفت كه هيچيك از ديگرى جلو نبود ، رشيد يكى را بدقت نگريست و گفت : « به خدا اين اسب من است . » و ديگرى را نگريست و گفت : « اسب پسرم مأمون است . » گويد دو اسب همچنان جلو اسبان بودند ، اسب رشيد سابق شد و اسب مأمون دوم بود رشيد خرسند شد
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 364
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٣٦٤