تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 362

مساهمون:

ص٣٦٢
سرانجام همهء زندگان نيست پس چرا دمى را كه گذران است غنيمت نمىشمارم » و هم گويد : « جثه‌هاى خاموش ، تو را موعظه مىكند و مردهء ساكت به تو ميگويد استخوانهاى پوسيده و تنهاى خفته سخن مىكند و قبر تو را كه هنوز زنده مانده‌اى ميان قبرها نشان ميدهد » و هم او گويد : « بسا كسا كه خانه‌اى بسازد تا در سايهء آن آرام گيرد و خانه‌اش خالى بماند . اسحاق بن ابراهيم موصلى گويد : « شبى بنزد رشيد بودم و آواز ميخواندم كه از آواز من بطرب آمد و گفت : « نرو » و همچنان بخواندم تا بخفت و من خاموش ماندم و عود را در دامن نهادم و بجاى خود نشستم ، جوانى نكو روى خوش قامت كه پوشش خز و هيبتى زيبا داشت بيامد و سلام كرد و بنشست و من از اينكه در چنين وقت و چنين جايى بى اجازه وارد شده بود تعجب كردم و با خود گفتم شايد يكى از فرزندان رشيد است كه ما نديده‌ايم و نميشناسيم . دست به عود برد و آن را بر داشت و در بغل گرفت و پنجه بر آن زد ، ديدم بهتر از همه كس مىزند سپس آن را به ترتيبى كودك كرد و در دامن نهاد كه ندانستيم چه بود آنگاه نوائى بزد كه گوش من نكوتر از آن نشنيده بود ، آنگاه شعرى بخواند كه مضمون آن چنين بود : « بيائيد پيش از آنكه پراكنده شويم مرا علاج كنيد ، بيا شراب صاف و خالص به من بده ، كه نزديك است سپيدهء صبح تاريكى را بشكافد و نزديك است پيراهن شب پاره شود . » آنگاه عود را بگذاشت و گفت : « اى فلان و فلان وقتى مىخوانى اينطور بخوان . » و برفت من از دنبال او برفتم و به حاجب گفتم : « اين جوان كه هم اكنون بيرون آمد كى بود ؟ » گفت : « كسى اينجا نيامد و نرفت . » من متعجب ماندم و بجاى خود بازگشتم . رشيد بيدار شد و گفت : « چه ميكنى ؟ » و من قصه را با او بگفتم كه متعجب شد و گفت : « شيطان ديده‌اى . » سپس گفت : « آواز بخوان و براى من تكرار كن » من آواز را تكرار كردم كه سخت بطرب آمد و مرا جايزه داد و برفتم ابراهيم موصلى حكايت مىكند كه روزى رشيد نغمه گران را فراهم آورد و