مرا شكار كرده است و از دست آهوى خليفه راه فرار ندارم . » سخت خشمگين شد و گفت : « ما را دست انداخته است . » و بگفت تا او را حبس كنند و او را بدست تنجاب ، مأمور شكنجه داد كه مردى خشن و سنگدل بود . ابو العتاهيه گفت : « اى تنجاب شتاب مكن كه رأى خليفه چنين نيست كه من در روشنى برق آسمان او چنين چيزى نپنداشتهام » و هم از سخنان او در محبس از آن پس كه مدتى دراز در آنجا ببود اينست : « تو رحمت و عافيتى ، خدا كرامت و سرور ترا بيفزايد ، گويند از من راضى شدهاى كى وسيله مىشود كه نشان رضاى ترا ببينم ؟ » رشيد گفت : « پدرش خوب ، اگر ديده بودمش حبسش نميكردم بخودم اجازه دادم حبسش كنم براى آنكه از من غائب بود . » و گفت آزادش كنند .
اين سخن از ابو العتاهيه است كه گويد : « از ياد مرگ بيم ميكنيم و فريب دنيا ميخوريم و ببازيچه سرگرم ميشويم . ما مردم دنيا براى آخرت آفريده شدهايم ولى اين دنيا را كه در آن هستيم دوست داريم . » و هم او گويد : « حوادث دنيا در كمين ، خوشى آن تيره و كوشش آن بليه و ملك آن دست بدست است . » و هم او گويد : « مرد وقتى عمرش دراز شود چون خانهايست كه پس از نوى كهنه شود . عجب از هوشيارى كه چيزى را كه بروز خفتن محتاج آنست تلف مىكند » و هم گويد : « از مكر دنيا ايمن مباش كه پيش از تو با امثال تو مكر بسيار كرده است . مردم همه صحبت آن ميكنند اما هيچكس را نمىبينم كه ترك آن كند » و نيز گويد : « تو چيزى را عاريه گرفتهاى كه به زودى پس خواهى داد براى آنكه عاريه را پس ميدهند ، چگونه كسى به خوشى روزهائى كه نفسهاى آن را شمردهاند سر گرم تواند شد » و گويد : « زندگى تو نفسهايى است كه شمرده مىشود و چون نفسى بگذرد قسمتى از آن را كاستهاى » و گويد : « اى مرگ از تو چارهاى نيست ، رفتار تو ترسناك است و قرين ملايمت نيست ، گوئى به پيرى من هجوم آوردهاى چنان كه سالخوردگى به ايام جوانى هجوم آورد » و هم او گويد : « مرگ را فراموش كردهام گوئى هيچكس را نديدهام كه بميرد ، مگر مرگ
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 361
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٣٦١