كار بندگان خدا را به معتمدى سپار كه صاحب رأى باشد نه سست و نه لجوج . و گفتار مردم خطا كار را كه از فهم بدورند ، واگذار . » وقتى اين سخن را شنيدم بدانستم كه كارى بزرگ در پيش دارد ، آنگاه به مسرور خادم گفت : « يحيى را پيش من آر . » طولى نكشيد كه او را بياورد و رشيد به دو گفت : « اى ابو الفضل پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم بدون وصيت بمرد و اسلام جوان و ايمان تازه بود و مردم عرب هم - سخن بودند كه خدا آنها را از پس بيم ايمن كرده و از پس ذلت عزت داده بود ، اما طولى نكشيد كه عامهء عرب از ابو بكر برگشتند و خبر وى چنان بود كه دانستهاى ابو بكر كار را به عمر سپرد و امت تسليم او شد و بخلافتش رضا داد ، آنگاه عمر آن را بشورى نهاد و پس از وى فتنهها بود كه ميدانى تا كار خلافت به نا اهل رسيد .
من ميخواهم كه كار ولايتعهد را سامان دهم و به كسى سپارم كه از روش و رفتار وى رضايت و به حسن سياستش اعتماد دارم و مطمئنم كه سست و ناتوان نيست و او عبد الله است اما بنى هاشم به محمد تمايل دارند و او دستخوش هوس و تابع دل خويش است . اسرافكار است و زنان و كنيزكان را در رأى خود شركت ميدهد . عبد الله روش پسنديده و رأى اصيل دارد و در كارهاى بزرگ مورد اعتماد است . اگر به عبد الله متمايل شوم بنى هاشم را خشمگين ميكنم و اگر كار را به محمد سپارم بيم دارم كار رعيت را آشفته كند ، در اين باب نظرى بده كه نفع و بركت آن عام باشد زيرا به حمد الله تو مردى مبارك رأى و باريك بين هستى . » گفت : « اى امير مؤمنان هر خطائى را اصلاح و هر رأيى را تلافى ميتوان كرد مگر كار ولايتعهد كه خطاى آن قابل جبران نيست و براى گفتگو در بارهء آن مجلسى جز اين بايد . » رشيد بدانست كه او طالب خلوت است و مرا گفت كه از آنجا دور شوم من نيز برخاستم و بگوشهاى نشستم كه سخن او را توانم شنيد . همچنان راز گوئى و گفتگو داشتند تا شب بسر - رسيد و از هم جدا شدند و بنا شد ولايتعهد را از پس محمد به عبد الله دهد . » .
پس از آن ام جعفر ، زبيده پيش رشيد آمد و گفت : « با محمد پسرت منصفانه
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 356
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٣٥٦