تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 354

مساهمون:

ص٣٥٤
بيامدند ، چون دو ستارهء افق از آرامش و وقار زينت يافته بودند با چشمان فرو هشته قدم‌هاى كوتاه بر ميداشتند تا بدر مجلس ايستادند و پدر خويش را بعنوان خلافت سلام گفتند و به وضعى نكو دعا كردند ، رشيد به آنها گفت : « نزديك بيائيد » آنها نيز نزديك شدند . محمد را طرف راست و عبد الله را طرف چپ خود نشانيد ، آنگاه به من گفت آنها را بيازمايم و از آنها پرسش كنم ، من نيز چنان كردم و از هر چه پرسيدم جوابى نكو و شايسته دادند ، رشيد خرسند شد ، چندان كه آثار خرسندى را بر او نمودار ديدم ، به من گفت : « اى على رفتار و جواب دادن آنها چطور است ؟ » گفتم : « اى امير مؤمنان آنها چنانند كه شاعر گويد : « دو ماه جلال و دو شاخهء خلافت را مىبينم كه نژاد و الا و نسب شريف زينتشان داده است . » اى امير مؤمنان اينان دو شاخند كه درخت آن پاك و محل روييدنش پاكيزه است و ريشه‌هاى آن در زمين استوار و آبخور آن خوشگوار است ، پدرشان بزرگوارى است كه فرمانش نافذ و علمش بسيار و حلمش بزرگ است ، روش او گرفته‌اند و از او روى روشنى دارند و از زبان او سخن مىگويند و در سعادت او ميچمند ، خدا امير مؤمنان را از وجود ايشان بهره‌ور كند و امير مؤمنان و ايشان را براى امت برقرار دارد . « هيچيك از اولاد خليفگان و شاخه‌هاى اين درخت برومند را زبان آور تر و خوش سخن تر و در كار اداى محفوظات تواناتر از آنها نديده بودم . آنها را دعا گفتم ، رشيد نيز دعاى مرا آمين گفت . سپس آنها را در بغل گرفت و دست بدور آنها گشود و چون دست بگشود ديدم كه اشكش بر سينه فرو ميريزد . آنگاه به آنها گفت : « برويد . » و چون برفتند رو به من كرد و گفت : « گوئى مىبينم كه وقتى قضا آمده و تقدير آسمان نازل شده و اجل من آمده ميان آنها خلاف افتاده و كارشان بدشمنى كشيده و چنان بالا گرفته كه خونها ريخته شود و كسان كشته شوند و پردهء زنان به درد و بسيارى از زندگان آرزوى مرگ ايشان كنند . » گفتم : « اى امير مؤمنان آيا اين قضيه را در زايچهء ايشان ديده‌اند يا امير مؤمنان در بارهء مولد ايشان حديثى