تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 355

مساهمون:

ص٣٥٥
شنيده است ؟ » گفت : « اين حديث محققى است كه علما از اوصيا ، از انبيا آورده‌اند . » . احمر نحوى گويد : رشيد مرا احضار كرد تا فرزندش امين را ادب آموزم ، وقتى پيش وى رفتم گفت : « اى احمر امير مؤمنان پارهء جان و ميوه دل خويش را به تو ميسپارد ، دست خويش را به دو گشاده‌دار و اطاعت خويش را بر او واجب شمار و تسلط خويش را بر او حفظ كن ، قرائت قرآن و آثار سلف و روايت اشعار و علم سنن به دو بياموز . وقت مناسب كلام و آغاز آن را به او بفهمان . مگذار جز در موقع مناسب بخندد ، وادارش كن وقتى بزرگان بنى هاشم پيش او ميروند احترام ايشان بدارد و چون سران سپاه بمجلس او حاضر ميشوند مقامشان را رعايت كند ، ميبايد هر ساعتى را كه ميگذرد غنيمت شمارى و فايده‌اى نصيب او كنى اما خسته‌اش نكنى كه ذهنش بميرد ، و با او مسامحه به افراط نكنى كه بىكارى را خوش شمارد و بدان خو كند ، تا توانى او را بملايمت به استقامت آرى و اگر نپذيرفت از شدت و خشونت دريغ مدار . » . گويند روزى عمانى شاعر در حضور رشيد بسخن ايستاد و ثناى محمد گفت و او را ترغيب كرد كه براى محمد بيعت بگيرد . وقتى سخنش بسر رسيد رشيد به دو گفت : « اى عمانى از وليعهدى او خرسند مىشوى ؟ » گفت : « بله اى امير مؤمنان چون خرسندى علف بباران و زن كم اولاد به فرزند و مريض سخت بشفا كه او يگانهء زمان و مدافع شرف و همانند جد خويش است . » گفت : « در بارهء عبد الله چه ميگوئى ؟ » گفت : « خوبست اما او چيز ديگريست . » رشيد لبخند زد و گفت : « خدايش بكشد ، چه خوب تمايلات كسان را مىشناسد به خدا كه من در عبد الله دور - انديشى منصور و عبادت مهدى و عزت نفس هادى را مىبينم و اگر ميخواستم چهارمى را نيز ميگفتم . » . اصمعى گويد : « شبى بحضور رشيد بودم و او را سخت پريشان ديدم ، گاهى مىنشست و گاهى ميخفت و زمانى ميگريست . آنگاه شعرى بدين مضمون خواند :
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 355 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي