تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 353

مساهمون:

ص٣٥٣
مرواريد دانه مىچيند و با دو عقيق راه ميرود » يكى از شعرا در بارهء كبوتر شعرى بدين مضمون دارد : « كبوترى كه همدم او اعلام فراق كرده مينالد ، طوقى چون دامنهء نون دارد كه دو طرف آن منحنى است و با دو ياقوت سوى تو مينگرد از دو سوراخ مرواريدشان نفس مىزند . دو پر مانند بستان دارد و دو گونهء او صاف است . دو پاى سرخ همانند گل دارد و روى دو بالش پوششى بديع دارد . رنگش چون طاوس است و زير سايهء درخت جا دارد ، همدم خويش را از دست داده و از غم هجران مينالد . بدون اشك ميگريد كه ديدگانش خشك است ، ديدگان خود را چون ديدگان كسان رنگ نميكند . » . روزى معن بن زائده پيش رشيد رفت ، رشيد از او دلگير بود ، معن قدمهاى كوتاه بر ميداشت ، هارون گفت : « اى معن به خدا پير شده‌اى » گفت : « اى امير مؤمنان در اطاعت تو . » گفت : « هنوز هم قوه دارى . » گفت : « اى امير مؤمنان در خدمت تو . » گفت : « خيلى جسورى . » گفت : « اى امير مؤمنان با دشمنان تو . » رشيد از او خشنود شد و جايزه داد . اين سخن را با عبد الرحمن بن زيد زاهد اهل بصره بگفتند ، گفت : « واى بر او كه چيزى براى پروردگارش باقى نگذاشت . » روزى رشيد به معن بن زائده گفت : « ترا براى كار مهمى در نظر گرفته‌ام . » گفت : « اى امير مؤمنان خدا دلى را كه بصميميت تو بسته است ، دستى به اطاعت تو گشاده است و شمشيرى كه بر ضد دشمن تو تيز است ، به من داده است ، هر چه اراده دارى بگو . » و بقولى اين جواب از يزيد بن مزيد بود . كسائى گويد : روزى پيش رشيد رفتم و چون سلام كردم و دعا گفتم ميخواستم برخيزم ، گفت : « بنشين . » پيش وى بودم تا عامه از مجلس برفتند و فقط خواص بماندند . به من گفت : « اى على نميخواهى محمد و عبد الله را ببينى ؟ » گفتم : « اى امير مؤمنان بسيار شوق دارم كه آنها را ببينم و از نعمتى كه خداوند به وجود آنها به امير مؤمنان داده دلخوش شوم . » بگفت تا آنها را احضار كردند ، طولى نكشيد كه
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 353 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي