كنى عزيزت ميداريم و اگر بخواهى سوى مدينه روى مختارى . » گويد : « بمحبس رفتم كه او را بيرون بياورم ، موسى همين كه مرا ديد از جا برجست و پنداشت كه دستور بدى در بارهء او دارم . گفتم : « بيم مدار ، امير مؤمنان گفته است ترا آزاد كنم و سى هزار درم بدهم و از قول او بگويم اگر ميخواهى نزديك ما اقامت كنى عزيزت ميداريم و اگر ميخواهى سوى مدينه روى مختارى . » سى هزار دينار به دو دادم و آزادش كردم و گفتم : « از قصهء تو تعجب دارم » گفت : « هم اكنون براى تو ميگويم ، پيمبر صلى الله عليه و سلم بخواب من آمد و گفت : « اى موسى ترا به ستم محبوس كردهاند اين كلمات را بگو كه امشب در حبس نخواهى ماند . » گفتم : « پدر و مادرم فدايت چه بگويم ؟ » گفت : « بگو يا سامع كل صوت و يا سابق الفوت و يا كاسى العظام لحما و منشرها بعد الموت أسألك بأسمائك الحسنى و باسمك الاعظم الاكبر المخزون المكنون الذى لم يطلع عليه احد من المخلوقين يا حليما ذا أناة لا يقوى على أناته يا ذا المعروف الذى لا ينقطع ابدا و لا يحصى عددا فرج عنى . » و چنين شد كه ديدى . » حماد بن اسحاق بن ابراهيم موصلى گويد ابراهيم بن مهدى ميگفت : « با رشيد به حج رفتم ، در راه تنها ماندم و بر اسب خود ميرفتم ، چشمهايم گرم شد و اسب مرا بيراهه برد . وقتى به خود آمدم بيرون جاده بودم ، گرما به من غلبه كرد و سخت تشنهء شدم ، خيمهاى را بديدم و سوى آن شدم خيمهاى بود و پهلوى آن چاه آبى كنار مزرعهاى بود و اين ما بين مكه و مدينه بود ، درون خيمه نگريستم سياهى را خفته ديدم متوجه آمدن من شد و چشمهايش را گشود كه گوئى دو طشت خون بود ، برخاست و نشست و چهرهاى بزرگ داشت گفتم : « اى سياه از اين آب به من بده . » او نيز بتقليد من گفت : « اى سياه از اين آب به من بده . » پس از آن گفت : « اگر تشنهاى پياده شو و آب بخور . » گويد من بر يابوئى موذى و سركش سوار بودم و بيم داشتم اگر پياده شوم فرار كند . دهانهء اسب را كشيدم ، جز آن روز هرگز آواز خواندن براى من سودمند نيفتاده بود زيرا صدا برداشتم و شعرى را كه مضمون آن چنين است
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 351
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٣٥١