بآواز خواندم : « اگر من بمردم مرا در پيراهن اروى كفن كنيد و از چاه عروه غسلم بدهيد كه مجاور چشمه جائى دارد و در قصر قبا ييلاق اوست . » سياه سر خود را بلند كرد و گفت : « آب دوست دارى بدهم يا آب و شراب ؟ » گفتم : « آب و شراب . » و او كوزهاى بيرون آورد و شراب در جام ريخت و به من داد و بنا كرد و بسر و سينهء خود زدن و ميگفت : « واى از حرارت سينهء من كه شعلهء آتش در دل من است ، آقاى من .
بيشتر بخوان تا بيشتر بدهم . » من آب و شراب را بنوشيدم ، سپس به من گفت : « آقاى من از اينجا تا راه چند ميل است و ترديد ندارم كه تشنه خواهى شد اين كوزه را پر ميكنم و جلو تو ميبرم . » گفتم : « بكن . » و او كوزه را پر كرد و جلو من ميرفت و قدمهاى موزون مطابق آهنگ بر ميداشت وقتى خاموش شدم كه بياسايم پيش آمد و گفت : « آقاى من تشنه شدى . » و من باز ميخواندم تا مرا بجاده رسانيد كلمات عجمى گفت كه معناى آن چنين بود . « برو كه خدايت حفظ كند و اين نعمت را كه به تو داده نگيرد . » من بكاروان رسيدم و رشيد كه پنداشته بود من گمشدهام ، شتران و اسبان بجستجوى من فرستاده بود ، وقتى مرا ديد خرسند شد . پيش او رفتم و قصهء خويش با او بگفتم گفت : « سياه را بياريد . » طولى نكشيد كه سياه پيش روى او بود به او گفت : « لعنتى حرارت سينهات از چيست ؟ » گفت : « آقاى من ، از غم ميمونه . » گفت :
« ميمونه كيست ؟ » گفت : « دختر حبشيه . » گفت : « حبشيه كيست ؟ » گفت : « آقاى من دختر بلال . » بفرمود تا قصهء او را بفهمند ، معلوم شد سياه بندهء فرزندان جعفر طيار است و كنيز سياهى كه معشوقهء اوست مال فرزندان حسن بن على است ، رشيد بگفت تا كنيز سياه را براى او بخرند اما آقاهايش قيمت او را نگرفتند و به رشيد بخشيدند او نيز غلام سياه را بخريد و آزاد كرد و كنيز سياه را به زنى او داد و دو باغ از اموال خود در مدينه با سيصد دينار به او بخشيد . » .
روزى ابن سماك پيش رشيد رفت ، كبوترى جلو او بود كه دانه ميچيد گفت :
« وصف اين كبوتر بگو و مختصر كن . » گفت : « گوئى با دو ياقوت مينگرد و با دو
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 352
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٣٥٢