از گفتهء پيمبر بدينسان خبر داده است . » .
بسال صد و هشتاد و نهم به روزگار رشيد على بن حمزهء كسائى امام قرائت درگذشت كنيهء او ابو الحسن بود و همراه رشيد به رى رفته بود كه آنجا بمرد . و هم در اين سال محمد بن حسن شيبانى قاضى كه كنيهء ابو عبد الله داشت در رى بمرد . وى همراه رشيد بود و او به واسطهء خوابى كه ديده بود مرگ محمد بن حسن را بفال بد گرفت . وفات يحيى بن خالد بن برمك نيز در همين سال بود .
بسال صد و هشتاد و هشتم رشيد بر عبد الملك بن صالح بن على بن عبد الله بن عباس ابن عبد المطلب خشم آورد . يموت بن مزرع از رياشى نقل مىكند كه گفته بود از اصمعى شنيدم كه گفت : « پيش رشيد بودم كه عبد الملك بن صالح را بياوردند كه همچنان در بند قدم برمىداشت ، وقتى رشيد او را بديد گفت : « اى عبد الملك به خدا گوئى مىبينم كه باران حادثه باريده و ابر آن درخشيده و از تهديدها پنجهها از ساعد و سرها از گردنها جدا شده ، اى بنى هاشم آهستهتر رويد خدا مشكل را براى شما آسان و تيره را صافى كرده و كار را بدست شما داده ، پيش از آنكه حادثهاى سخت بيايد و دست و پاها را بزند از من احتياط كنيد . » عبد الملك گفت : « سخن تند بگويم يا ملايم ؟ » گفت : « ملايم . » گفت : « اى امير مؤمنان در بارهء اين حكومت كه خدا به تو داده از او بترس و در كار رعيتى كه به تو سپرده خدا را به ياد داشته باشد ، خدا سختيها را براى تو آسان كرده و بيم و اميد تو را در دلها افگنده و تو چنانى كه برادر جعفر بن كلاب گويد : « با تنگناها كه آن را به زبان و سخن و مجادله وسعت دادم اگر فيل با فيلبان بجاى من بود ميلغزيد يا جا خالى ميكرد » .
اصمعى گويد : « يحيى بن خالد برمكى خواست عبد الملك را پيش رشيد تحقير كند و به دو گفت : « اى عبد الملك شنيدهام تو كينهتوزى . » گفت : « خدا وزير را قرين صلاح بدارد ، اگر كينه حفظ بدى و نيكى كسان باشد حقا هميشه در قلب من هست . » رشيد به اصمعى نگريست و گفت : « اى اصمعى اين را بنويس كه به خدا كس نديدم
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 348
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٣٤٨