تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 346

مساهمون:

ص٣٤٦
اين سعايت كه كرده از روى دوستى شما نبوده بلكه از روى دشمنى همهء خاندان ما بوده است ، اگر كسى بر ضد همهء ما مىيافت با وى همدست ميشد ، سخن او دروغ است و من او را قسم مىدهم اگر قسم خورد كه من چنين چيزى گفته‌ام خون من بر امير مؤمنان حلال باشد » رشيد گفت : « اى عبد الله قسم بخور » وقتى موسى كلمه قسم را به دو گفت ، من من كرد و قسم نخورد . فضل به دو گفت : « تو كه همين الان ميگفتى او به تو چنين گفته است ، چرا قسم نمىخورى ؟ » عبد الله گفت : « قسم ميخورم . » موسى گفت : « بگو : اگر آنچه از قول تو گفته‌ام درست نباشد از قدرت و قوت خدا بقدرت و قوت خودم درآيم » او نيز بگفت . موسى گفت : « الله اكبر ، پدرم بنقل از جدم از پدرش على از پيمبر صلى الله عليه و سلم آورده كه فرموده بود هر كه اين قسم را ياد كند و دروغگو باشد خدا پيش از سه روز كيفر او را بدهد ، به خدا من دروغ نگفته‌ام و اينك اى امير مؤمنان بحضور تو و در قبضهء تو هستم كسى را به من برگمار اگر سه روز گذشت و براى عبد الله بن مصعب حادثه‌اى رخ نداد خون من بر امير مؤمنان حلال باشد . » رشيد به فضل گفت دست موسى را بگير و پيش تو باشد تا در كار وى بنگرم . فضل گويد : « به خدا نماز عصر آن روز را نكرده بود كه فغان از خانهء عبد الله بن مصعب برخاست ، كس فرستادم تا خبر او بجويد و دانستم كه خوره گرفته و ورم كرده و سياه شده است . پيش او رفتم به خدا نزديك بود او را نشناسم كه چون مشكى بزرگ شده بود و همچنان سياه شد تا مثل زغال شد . پيش رشيد رفتم و قصه را با وى بگفتم هنوز سخنم بسر نرفته بود كه خبر مرگ او برسيد . زود بيرون آمدم و بگفتم تا در كار دفن وى شتاب كنند و بر او نماز كردم . وقتى او را بقبر نهادند هنوز جا نگرفته بود كه قبر او را فرو برد و بوى بسيار عفنى از آن بر آمد چند بار خار ديدم كه در راه ميگذشت گفتم آن را بياوردند و در گودال ريختند ، هنوز نريخته بودند كه بار ديگر فرو رفت گفتم چند تخته ساج بياوردند و بر محل قبر افكندند و خاك بر آن ريختند . آنگاه پيش رشيد رفتم و قضيه را با او بگفتم كه سخت تعجب كرد و بگفت تا موسى بن عبد الله