تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 345

مساهمون:

ص٣٤٥
و هم بسال مرگ مالك كه سال صد و هفتاد و پنجم بود حماد بن زيد درگذشت . بسال صد و شصت و يكم عبد الله بن مبارك مروزى فقيه در هيت هنگام بازگشت از طرسوس درگذشت . بسال صد و هشتاد و دوم ابو يوسف يعقوب بن ابراهيم قاضى در شصت و نه سالگى درگذشت ، وى از انصار بود و بسال صد و شصت و ششم هنگامى كه هادى به گرگان ميرفت عهده‌دار قضا شد و پانزده سال در مقام قضا ببود تا بمرد . مسعودى گويد : « ام جعفر در بارهء مسأله‌اى از ابو يوسف استفتا كرده بود و ابو يوسف بمقتضاى شريعت و اجتهاد خويش جوابى داده بود كه با مقصود وى موافق افتاده بود . ام جعفر براى او يك جعبهء نقره فرستاده كه درون آن دو جعبهء نقره بود كه در هر جعبه يك قسم بوى خوش بود با يك جام طلا پر از درم و يك جام نقره پر از دينار و چند غلام و چند صندوق لباس با يك خر و يك استر . يكى از حضار به ابو يوسف گفت : « پيغمبر صلى الله عليه و سلم گفته است براى هر كه هديه آرند حاضرانش در هديه شريكند . » ابو يوسف گفت : « خبر را به ظاهر گرفته‌اى اما قانون استحسان مانع از اجراى آنست ، اين بروزگارى بود كه هديه‌هاى مردم خرما و شتر بود نه بروزگار ما كه هديه‌هاى مردم طلا و نقره و غيره است ، اين نعمت خداست كه به هر كه خواهد دهد و خدا صاحب نعمت بزرگ است . » . فضل بن ربيع گويد : « روزى عبد الله بن مصعب بن ثابت بن عبد الله بن زبير پيش من آمد و گفت : « موسى بن عبد الله بن حسن بن حسن بن على ميخواهد براى خودش از من بيعت بگيرد . » رشيد آنها را رو برو كرد ، زبير به موسى گفت : « در بارهء ما سعايت ميكنيد و ميخواهيد دولت ما را ببريد » موسى گفت : « شما كى هستيد ؟ » از سخن او خنده بر رشيد غلبه يافت بطوريكه رو به طرف سقف كرد تا خنده‌اش معلوم نشود موسى گفت : « اى امير مؤمنان اين كه به من زبان درازى مىكند با برادرم محمد بن عبد الله بن حسن بن حسن بن على بر ضد جد تو منصور خروج كرد و اين شعر از اوست كه « اى پسران حسن بيعت بگيريد تا ما نيز اطاعت كنيم كه خلافت حق شماست . » و