گويند محمد بن سليمان يك روز در بصره سوار شده بود و سوار قاضى بتشييع جنازهء دختر عمويش همراه او بود . ديوانهاى از مردم بصره كه رأس النعجه يعنى كله ميش نام داشت راه بر او بگرفت و گفت : « اى محمد آيا اين عدالت است كه تو هر روز صد هزار درم در آمد داشته باشى و من نيم درم بخواهم و نداشته باشم ؟ » آنگاه به سوار نگريست و گفت : « اگر عدالت اينست من قبول ندارم . » غلامان محمد سوى او شتافتند ولى از آنها جلوگيرى كرد و صد درم بديوانه داد .
وقتى محمد و سوار برفتند ديوانه راه بر محمد گرفت و گفت : « خدا مقامت را و الا و پدرانت را شريف و چهرهات را نكو و مقامت را بزرگ كرده و اميدوارم اين از نيكىها باشد كه براى تو ميخواهد و دنيا و آخرت را با هم به تو دهد » آن گاه سوار به دو نزديك شد و گفت : « اى نابكار در اول اينطور نميگفتى . » گفت : « ترا به حق خدا و به حق امير بگو اين آيه كه گويد : « اگر بدانها ببخشيد خشنود شوند و اگر نبخشيد خشم آورند » در كدام سوره است ؟ » گفت : « در سورهء برائت » ديوانه گفت :
« راست گفتى خدا از تو برى باشد . » و محمد بن سليمان چندان بخنديد كه نزديك بود از اسب بيفتد .
وقتى محمد بن سليمان در بصره قصر خود را بر يكى از رودها بساخت عبد الصمد بن شبيب بن شبه پيش او رفت ، محمد گفت : « بناى مرا چگونه مىبينى ؟ » گفت : « بنايى بزرگ در عرصهاى خوب و فضايى وسيع و هوائى پاكيزه بر آبى نكو ما بين نخلها و نكويان و آهوان ساختهاى » محمد گفت : « بناى سخن تو از بناى ما بهتر است . » طبق روايتى كه محمد زكريا غلابى از فضل بن عبد الرحمن بن شبيب بن شبه آورده صاحب اين سخن و بانى قصر عيسى بن جعفر بوده است . ابن ابى عيينه در بارهء همين قصر شعرى بدين مضمون گفته است : « درهء قصر را زيارت كن كه نكو قصر و نكو درهايست ، ميبايد بدون وعده زيارتى از آن كرد كه در ميان منزلهاى حاضر و فنا شده نظير ندارد . » .
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 343
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٣٤٣