آستر دار و بعد لباس لائىدار پوشند كه هواى ساعتهاى روز مختلف است و در فصول سال هنگام شب و روز بادهاى مختلف در آن ميوزد ، مصريان غله به جاهاى ديگر دهند اما غله از جائى نگيرند و اگر خشكسالى شود هلاك شوند .
عيب نيل همين بس كه بر خلاف همهء رودهاى بزرگ و كوچك است . در فرات و دجله و رود بلخ و سيحان و جيحان نهنگ نيست اما در نيل مصر هست كه مضر است و هيچ فايده ندارد و شاعر در اين باب شعرى بدين مضمون گويد : « وقتى گفتند در نيل نهنگ است از نيل دورى كردم و دشمن آن شدم ، هر كه نيل را از نزديك ديده باشد من نيل را جز در بواقيل نديدهام » گفت : « بواقيل كه نيل را در آن مىبينند چيست ؟ » گفتم : « كوزهها و سبوها را بدين نام مينامند . » گفت :
« منظور شاعر از اين سخن چيست ؟ » گفتم : « او فقط از آب ظرف بهرهور ميشده كه از بيم نهنگ به آب نيل نزديك نميشده است ، زيرا نهنگ مردم و حيوان را ميربايد . » گفت : « اين حيوان مانع استفادهء مردم از اين رود شده است ، من اشتياق داشتم نيل را ببينم ولى با اين وصف كه گفتى مرا از آن بيزار كردى . » .
ابن دأب گويد : « سپس هادى در بارهء شهر دنفله پايتخت نوبه از من پرسيد كه مسافت آنجا تا اسوان چقدر است ، گفتم بطوريكه ميگويند چهل روز راه است كه بر ساحل نيل ميرود و همه آبادى پيوسته است . » .
ابن دأب گويد : « سپس هادى به من گفت : « بس است اى ابن دأب از گفتگوى مغرب و اخبار آن درگذر و از فضايل بصره و كوفه و امتيازاتى كه هر يك از اين دو شهر بر ديگرى دارد بگو » گويد گفتم : « از عبد الملك بن عمير آوردهاند كه گفته بود احنف بن قيس با مصعب بن زبير به كوفه پيش ما آمد . پير زشتى نديده بودم مگر چيزى از زشتى او در صورت احنف بود . سرش كوچك يك چشمش لوچ و گوشهايش افتاده و يك چشمش كور بود ، صورت پر آبله دهان كج و دندانهاى نامرتب ، گونهء فرو رفته و پاى منحنى داشت ، ولى وقتى سخن ميگفت خويشتن را جلوه
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 335
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٣٣٥