و عمر امير مؤمنان را دراز كند ، رخ دهد ، تصور ميكنى مردم به جعفر پسر امير مؤمنان كه هنوز بالغ نيست تسليم خواهند شد و او را پيشواى نماز و حج و سالار جنگ خويش خواهند كرد ؟ » گفت : « تصور نميكنم . » گفت : « اطمينان هست كه بزرگان خاندان تو بدعوى خلافت برنخيزند و خلافت از ميان فرزندان پدر تو بدر نرود و نصيب ديگران نشود ؟ بدينسان مردم را بشكستن بيعت وادار كردهاى و بيعت شكستن را در نظرشان آسان جلوه دادهاى . اگر بيعت برادر خويش را به حال خود واگذارى و براى جعفر پس از او بيعت بگيرى مطمئنتر است و چون جعفر بزرگ شود از برادرت بخواهى كه او را در كار ولايتعهد بر خويشتن مقدم دارد . » هادى گفت : « مرا به چيزى متوجه كردى كه متوجه آن نشده بودم . » پس از آن مصمم شد رشيد را برضا يا نارضا خلع كند و بگفت تا او را در غالب كارهايش در تنگنا بگذارند . يحيى به رشيد گفت براى شكار از هادى اجازه بگيرد و مدتى بيشتر در شكارگاه بماند ، كه به حكم زايچه ايام هادى كوتاه است . رشيد نيز اجازه خواست و هادى اجازه داد و او بساحل فرات در ناحيهء انبار وهيت راه پيمود و بصحراى مجاور سماوه رفت . آنگاه هادى نامه به دو نوشت كه بازگردد اما رشيد تعلل كرد و هادى زبان بناسزاى او گشود . پس از آن هادى بفكر افتاد سوى ديار حديثه سفر كند و آنجا بيمار شد و در اثناى بازگشت مرضش سنگين شد و هيچكس جز خدمه جرأت رفتن پيش او را نداشت ، وى بخدمه گفت تا مادرش خيزران را بيارند . خيزران بيامد و بالاى سر او نشست . هادى به دو گفت : « من امشب خواهم مرد و برادرم هارون بخلافت ميرسد ، ميدانى كه مولد من كه در رى بوده چه اقتضا كرده است ، من به اقتضاى سياست ملك نه موجبات شريعت امر و نهىهائى به تو كردم ، نسبت به تو حق ناشناس نبودم بلكه نكوكار بودم و احترام ترا داشتم . » پس از آن در حالى كه دست خيزران را گرفته و بر سينهء خود نهاده بود جان داد .
تولد هادى و همچنين تولد رشيد در رى بود ، در همانشب كه هادى وفات يافت
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 338
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٣٣٨