تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 333

مساهمون:

ص٣٣٣
آلودگى را از لباس ميشويند . بندگان به وسيلهء جد ايشان هدايت يافته‌اند و منت ايشان بر مردم مسلم است . » . هادى مطيع مادر خود خيزران بود و از حوايج مردم هر چه را او ميخواست مىپذيرفت و پيوسته كسان بر در وى بودند . ابو المعافى در اين باب گويد : « اى خيزران خوش باش ، خوش باش كه دو فرزند تو مردم را راه مىبرند . » تا آنكه روزى خيزران در بارهء كارى با او گفتگو كرد و هادى نتوانست بپذيرد و عذرى آورد . خيزران گفت : « ميبايد بپذيرى . » گفت : « نميشود . » گفت : « من به عبد الله بن مالك قول داده‌ام كه اين كار را انجام دهم . » هادى خشمگين شد و گفت : « ميدانستم اين كار مربوط به اين مادر فلانيست ، بسيار خوب انجام مىدهم . » . خيزران گفت : « به خدا هرگز كارى از تو نخواهم خواست . » هادى گفت : « بهيچوجه اهميت ندارد . » خيزران خشمگين برخاست و هادى به دو گفت : « صبر كن و حرف مرا بشنو ، خويشاوند پيمبر صلى الله عليه و سلم نباشم اگر بشنوم يكى از سرداران يا خواص يا خدمهء من بدر تو آمده و گردنش را نزنم و مالش را ضبط نكنم . هر كه ميخواهد بيايد ، اين دسته‌ها چيست كه هر روز بدر تو ميآيند ، مگر چرخ نخ‌ريسى ندارى كه بدان مشغول شوى يا قرآنى كه از آن تذكار جوئى يا جامه‌اى كه در آن رو بپوشى ؟ مبادا ديگر در بارهء كار يك مسلمان يا ذمى دهان بگشايى . » خيزران برفت و نميدانست كجا ميرود و پس از آن در بارهء چيزى با او سخن نگفت . ابن دأب گويد : دير شبى هادى مرا احضار كرد كه معمول نبود در آن موقع مرا احضار كند ، وقتى پيش او رفتم در يك اطاق كوچك زمستانى نشسته بود و جزوهء كوچكى جلو او بود و در آن مينگريست ، به من گفت : « اى عيسى » گفتم : « بله ، اى امير مؤمنان » گفت : « من امشب بىخواب شدم و انديشه به من هجوم آورد و از آن خونها كه بنى اميه ، چه بنى حرب و چه بنى مروان از ما بريختند بهيجان آمدم . »
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 333 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي