تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 331

مساهمون:

ص٣٣١
اخبار و ايام از همهء مردم روزگار خويش سر بود . هادى ميگفت تا براى او متكائى بيارند و جز او كسى چنين چيزى از هادى انتظار نميبرد ، هادى به او گفت : « اى عيسى ، هرگز با حضور تو روز و شبى را دراز نديده‌ام و هر وقت پيش من نباشى پندارم كه غير از تو كسى را نمىبينم . » . عيسى بن دأب نقل مىكند كه به هادى گفتند يكى از مردم منصورهء سند كه از اشراف و سران آن ديار و از خاندان مهلب بن ابى صفره بود ، يك غلام سندى يا هندى را تربيت كرده بود و غلام بخانم خود دل بسته و از او كام خواسته بود و خانم نيز پذيرفته بود . آقا در رسيد و غلام را با خانم ديد و آلت غلام را ببريد و او را خواجه كرد . پس از آن وى را علاج كرد تا بهبود يافت . مدتى ببود . آقا دو فرزند داشت يكى كودك و يكى بزرگتر . روزى كه آقا در منزل نبود سندى دو طفل را بگرفت و به بالاى ديوار خانه برد ، آقا در رسيد و ديد كه غلام با دو فرزندش بالاى ديوار است ، گفت : « فلانى ، دو پسر مرا بخطر انداخته‌اى . » گفت : « از اين گفتگو بگذر ، به خدا اگر در حضور من آلت خود را نبرى آنها را پرت ميكنم . » گفت : « ترا به خدا من و فرزندانم را ببخش . » گفت : « از اين گفتگو درگذر كه من جان خود را نيز چون يك جرعه آب خوار دارم . » و خواست دو كودك را پرت كند ، آقا نيز كاردى برگرفت و آلت خويش را ببريد . » وقتى غلام كار او را بديد ، دو كودك را پرت كرد كه قطعه قطعه شدند و گفت : « آن به انتقام كارى كه با من كردى و كشتن اين دو كودك هم زياده بر آن . » هادى بگفت تا به حاكم سند بنويسند غلام را بكشد و به سخت‌ترين وضع ممكن شكنجه كند و بگفت تا همهء سندىها را از قلمرو او بيرون كنند . در ايام او غلام سندى ارزان شد و سنديها را به قيمت ناچيز داد و ستد ميكردند . هادى وزارت به ربيع داد و كار دفتر و حساب را كه بعهدهء عمرو بن بزيع بود به دو واگذاشت و پس از آن وزارت و ديوان رسائل را به عمرو بن بزيع داد و