تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 324

مساهمون:

ص٣٢٤
و آزاد كن . » گفت : « بسيار خوب . » ابو العتاهيه گفت : « خدايت قرين صلاح بدارد اجازه ميدهى در مقابل اين نيكى كه با من ميكنى دست ترا ببوسم » عتبه اجازه داد ، ابو العتاهيه دستش را ببوسيد و برفت . عبد الله بن مالك بخنديد و گفت « ميدانى كى بود ؟ » گفت : « نه » گفت : « اين ابو العتاهيه بود ، حيله كرد تا دست ترا ببوسد » عتبه از شرم روى بپوشيد و گفت ننگ بر تو اى ابو العباس ترا دست مىاندازند ؟ من از گفتار تو فريب خوردم . » آنگاه برخاست و هرگز پيش او نرفت . ابو العتاهيه اشعارى نكو دارد كه ضمن اخبار خليفگان بعد خواهيم آورد . اگر ابو العتاهيه بجز اشعارى كه در بارهء دوستى صادقانه و وفاى صميمانه گفته ، شعرى نداشت ، شاعر مبرز عصر خويش بشمار توانست بود . مضمون اشعار چنين است : « برادر واقعى تو كسى است كه با تو باشد ، كسى كه خويشتن را زيان زند تا به تو سود رساند . كسى كه وقتى حوادث زمان ترا بشكند خويشتن را پراكنده كند كه ترا فراهم كند ، اما اين صفت بدوران ما معدوم است و وجود آن محال است . » . ابن عياش و ابن دأب حكايت كرده‌اند كه وقتى منصور حكومت رى را به مهدى داد ، شرقى قطائى را نيز نزد وى گذاشت و گفت تا او را به حفظ ايام عرب و بحث فضائل و مطالعهء اخبار و قرائت اشعار وادارد . شبى مهدى به دو گفت : « اى شرقى ، خاطر مرا به چيزى كه مايهء سرگرمى باشد خرسند كن . » گفت : « خدا امير را قرين صلاح بدارد ، آورده‌اند كه يكى از ملوك حيره دو نديم داشت كه بنزد او مقامى معتبر داشتند و هنگام تفريح و خواب و بيدارى از او جدا نميشدند و هيچ كارى را بى مشورت آنها بسر نميبرد و بى راى آنها كارى نميكرد . بدينسان روزگارى دراز گذشت ، يك شب كه شاه به شراب و تفريح بود مستى بر او چيره شد و عقل او را ببرد ، شمشير خود را بخواست و بر كشيد و به آنها حمله برد و هر دو را بكشت . آنگاه خواب بر او چيره شد و بخفت چون صبح شد سراغ آنها را گرفت و چون قصه را به دو خبر دادند بيفتاد ، و از غم مرگ و غصهء فراق آنها زمين را ميگزيد و از خوردن