دارد ؟ » و چيزهاى ديگر از او پرسيد كه در جواب فرو ماند . مهدى بگفت تا ابو العتاهيه را به اندازهء يك حد تازيانه بزنند و چون تازيانه خورد او را بيرون كردند . عتبه او را كه تازيانه خورده بود بديد و ابو العتاهيه گفت : « به به اى عتبه كه بخاطر شما مهدى يكى را كشت . » چشمان عتبه گريان شد و اشكش فرو ريخت و با مهدى كه بنزد خيزران بود برخورد كرد . مهدى گفت : « چرا عتبه گريه مىكند ؟ » به دو گفتند :
« ابو العتاهيه را كه تازيانه خورده بود ديده كه به او فلان و به همان گفته است . » مهدى بگفت تا پنجاه هزار درم به او بدهند ، ابو العتاهيه همه را به كسانى كه بر در بودند پخش كرد . خبر نويس اين قصه را بنوشت . مهدى ابو العتاهيه را احضار كرد و گفت :
« چرا انعامى را كه به تو دادم تقسيم كردى ؟ » گفت : « من كسى نيستم كه قيمت محبوب را بخورم . » مهدى پنجاه هزار درم ديگر به دو داد و او را قسم داد كه تقسيم نكند او نيز بگرفت و برفت .
مبرد گويد : « ابو العتاهيه در روز نوروز يا مهرگان يك بشقاب چينى به مهدى هديه كرد كه يك پارچهء مشك آلود در آن بود كه با مشك بر آن نوشته بودند :
« جانم به چيزى از اين دنيا بسته است كه خدا و مهدى توانند داد ، من از آن نوميد ميشوم ولى اينكه تو دنيا را با هر چه در آن هست حقير ميشمارى ، مرا اميدوار مىكند . » مهدى بصدد آمد عتبه را به او بدهد ، عتبه گفت : « اى امير مؤمنان با حرمت و حق خدمتى كه من دارم مرا بيك كوزه فروش ميدهى كه از شاعرى نان مىخورد ؟ » مهدى به او پيغام داد : « به عتبه كه نخواهى رسيد ، ولى گفتم كه بشقاب را پر از پول كنند . » پس از آن عتبه او را ديد كه با نويسندگان گفتگو داشت و ميگفت : « دستور دينار دادهاند . » و آنها ميگفتند : « نه دستور درهم دادهاند » عتبه گفت : « اگر عاشق بودى به طلا و نقره نميپرداختى . » .
ابو العتاهيه كه نامش اسماعيل بن قاسم بود كوزه فروش بود و عباراتى روان داشت و بگفتار موزون از همه تواناتر بود ، سخنش شيرين بود و در همه حالات
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 322
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٣٢٢