قحطبه در بارهء او با مهدى سخن گفت و حاجب او را وارد كرد ، مهدى به دو گفت : « اى فاسق مگر تو نبودى كه در بارهء معن گفتى : « كوهى كه همهء قوم نزار به دو پناه ميبرد و قلهء بلند و پايههاى محكم دارد » گفت : « اى امير مؤمنان ، من آنم كه در بارهء تو گفتهام : « اى پسر كسى كه از ميان خويشاوندان نزديك وارث پيمبر شده بود . » و اشعار دنبالهء آن را بخواند و مهدى خوشنود شد و جايزهاش داد .
قعقاع بن حكيم گويد : « پيش مهدى بودم كه سفيان ثورى بيامد و چون وارد شد بطور معمولى به او سلام كرد و بعنوان خلافت سلام نكرد ، ربيع بالاى سر مهدى ايستاده و به شمشير خود تكيه داده بود ، مهدى با چهرهء باز متوجه او شد و گفت : « اى سفيان از دست ما اينجا و آنجا ميگريزى و مىپندارى كه اگر قصد بدى در بارهء تو داشته باشيم به تو دسترسى نخواهيم داشت ؟ اكنون كه به تو دسترسى يافتيم ، نميترسى در بارهء تو حكمى بدلخواه خودمان بكنيم ؟ سفيان گفت : « اگر در بارهء من حكم كنى ، پادشاه قادرى كه حق را از باطل جدا مىكند در بارهء تو حكم خواهد كرد . » ربيع به دو گفت : « اى امير مؤمنان اين نادان حق ندارد اينطور با تو برخورد كند ، اجازه بده تا گردنش را بزنم . » مهدى گفت : « لعنتى ، ساكت باش ، اين و امثال اين ميخواهند ما بكشيمشان كه آنها نيك بخت شوند و ما تيره - بخت . فرمان قضاى كوفه را بنام او بنويسيد با قيد اينكه هيچكس به حكم او اعتراض نكند . » فرمان او را نوشتند و به دستش دادند ، بگرفت و برون شد و آن را در دجله انداخت و بگريخت . همهء شهرها را بدنبال او گشتند اما يافت نشد .
على بن يقطين گويد : « در ماسبذان با مهدى بوديم ، روزى به من گفت : « من گرسنهام ، چند نان با گوشت سرد براى من بيار . » بياورديم . بخورد و وارد خانه شد و بخفت ، و ما در ايوان بوديم ، ناگهان صداى گريهء او را شنيدم و با شتاب سوى او رفتم ، گفت : « شما آنچه را من ديدم نديديد ؟ » گفتيم : « ما چيزى نديدهايم . » گفت :
« مردى كه اگر جزو هزار مرد باشد صدا و صورت او را ميشناسيم پيش من ايستاد
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 327
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٣٢٧