تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 323

مساهمون:

ص٣٢٣
خويش بشعر سخن ميگفت و با طبقات مردم بشعر و بنثر گفتگو ميكرد . روزى ابو نواس با جماعتى نشسته بود يكى از آنها آب خواست و بنوشيد و گفت : « آب شيرين و خوش است . » آنگاه گفت دنبال آن را بگوييد و كسى سخنى كه در روانى مناسب آن باشد نداشت ، ابو العتاهيه بيامد و گفت : « در چه حاليد ؟ » قضيه را به دو خبر دادند ، گفت : « خوشگوار و دلكش است » قسمتى از اشعار نخبهء او در بارهء عتبه بدين مضمون است : « ترا به خدا صاحب چشمان دلفريب ، پيش از مرگ بديدن من بيا يا بگو تا من بديدار تو بيايم . يكى از اين دو كار را كه بيشتر دوست دارى انتخاب كن و گر نه بگذار تا پيك مرگ مرا بخواند . اگر خواهى بميرم ابد الدهر مالك روح منى ، اگر خواهى زنده بمانم پس مرا زنده كن . اى عتبه تو نادره‌اى كه از گلت نيافريده‌اند در صورتى كه خلقت همهء مردم از گل است . حقا عجيب است عشق مرا به طرف كسى مىكشد كه پيوسته از من دورى مىكند و مرا دور مىكند از تو بسيار اميد ندارم و اگر مرا اميد اندك دهى برايم بس است . » . و هم از سخنان نخبهء او در بارهء عتبه اشعارى است بدين مضمون : « اى عتبه ، اى ماه رصافه ، اى صاحب ملاحت و ظرافت ! من عاشق دلبستهء توام اما با من مهربان نيستى . از عشق تو بيمار شده‌ام و مانند مستان از پا درآمده‌ام . وقتى ترا ببينم آشفته ميشوم . گوئى ترا آفت دل من كرده‌اند . » . مبرد . محمد بن يزيد حكايت كند كه ريطه دختر ابو العباس ، عبد الله بن مالك خزاعى را فرستاده بود تا برده‌اى براى آزاد كردن بخرد ، و به كنيز خود عتبه كه اول از او بود و بعد مال خيزران شده بود ، بگفت تا هنگام معامله حضور داشته باشد . عتبه نشسته بود كه ابو العتاهيه در لباس عابدى بيامد و گفت : « خدا مرا قربان تو كند من پيرى سست و فرتوتم و توانائى خدمت ندارم ، اگر گوئى مرا بخرند و آزاد كنند خدايت پاداش دهد ، عتبه به عبد الله گفت : « هيبتى نكو دارد و ضعف او نمودار است و زبانى فصيح دارد و مردى بليغ است ، او را بخر .